#خیانتکار_عاشق_پارت_191
منو اونور ترش کشید، برای چند لحظه از نزدیکی زیادم باهاش، نفسم گرفت.
بین هیکل گندش عین یه بچه بودم
از بین بوته ها سایه ی سه تا مرده هیکلی سیاه پوش معلوم بود
پس سرباز نبودن و نفوذی هایی بودن که بخاطرشون پادگان تو حالت آماده باش قرار گرفته بود
اون هم برای همین بیرون بود.
آرامشی که بخاطره حضورش وجودم رو آروم کرده بود، به یک باره از بین رفت و قلبم تو سینم فرو ریخت.
قلبم به حدی محکم و بی وقفه می زد که حس می کردم می تونه صداشو بشنوه.
مرد ها با صدای آروم و پچ پچ وار درگوش هم به یه زبونی چیزی گفتن که نفهمیدم.
دونفرشون مستقیم و اون یکی راه رفته رو برگشت.
وقتی مطمئن شد مرد ها دور شدن، برم گردوند و چسبوندم به درخت.
_تو اینجا چه غلطی می کنی؟
مگه خروج از ساختمون برای پرسنل غیر نظامی ممنوع نیست؟
هول شدم و با تته پته گفتم
_او...اومدم...
مغزم یاریم نمی کرد که چه دروغی بگم.
اجازه نداد حرفم رو کامل کنم و با جدیت و تحکم گفت:
_برو پیش سربازها و بهشون بگو بیان اینجا خودتم عین بچه ی آدم برمی گردی بیمارستان، من بعدا به حساب فرار تو می رسم، باشه؟
ربات وار سرم رو به نشونه ی تایید تکون دادم
_باشه
اسلحش رو چک کرد و مستقیم رفت که بی اختیار صداش کردم
_فرمانده؟ تنهایی می ری؟
چشم غره ی ریزی رفت و گفت
_نه، با عمم می رم. تو کاریو که بهت گفتم انجام بده؛
انقدر هم دست و پا چلفتی بازی در نیار.
بدون مکث به سمت نزدیک ترین برج نگهبانی دوئیدم.
romangram.com | @romangram_com