#خیانتکار_عاشق_پارت_178
یکی از افسرها لب باز کرد_بزار دکتر کارشو انجام بده، مجازات ما هم سره جاشه.
صدای آروم و عصبی فرمانده اومد...
انگار داشت خودشو کنترل می کرد، میز رو نکنه تو حلقمون
_الان تنها مشکل این پادگان دست منه؟ وقتی عرضه ندارید از اطلاعات چند تا آهن قراضه، در برابر چند تا نفوذی محافظت کنید، خودتون و محافظ امنیت مردم این کشور می دونید؟!
یکدففه میزو با یه حرکت دست برعکس کرد که کله دکوراسیونش پخش زمین شد.
به حدی ناگهانی این وحشی بازی و درآورد و عقب رفتم که با زمین یکسان شدم.
دکتر کلینتون هم نشست رو زمین
با دادی که زد موهام سیخ شد
_بیرون!
تو دلم گفتم، باشه فرزندم تو آروم باش که الان میز و صندلی های تو اتاقم فرار می کنن بیرون!
چشم سبزه رو کرد بهش
_رایان!
چشماش و عصبی روهم فشار داد_آندره...
مکثی کرد و نفسشو داد بیرون با لحن آروم تری رو کرد به همه
_برید بیرون تا برای این خراب کاری دخل همتون و نیاوردم.
دو ثانیه گذشت، همه هنگ بودن...
بازم فریاد کشید با مضمون همون گم شید که من سانسور کردم. چند تا فحش هم داد که معنیش رو نفهمیدم.
دیگه در اون حد آلمانی بلد نبودم که فحشاشون رو قاطی نکنم
همه عین چی دوئیدن بیرون، الکی که نیست میزنه همه رو سرویس می کنه
سریع پ اشدم وسیله هامو جمع کردم و دوئیدم سمت در و بستمش.
بیرون اتاقش چند نفر جمع بودن و دکتر کلینتون هم عین مسخ شده ها ایساده بود.
اما من می دونستم قضیه چیه.
استرس کامیار بیهوده هم نبود، انگار قرار نیست این قضیه به سادگی تموم شه.
****
دستمو رو سینم گذاشتم و با هیجان گفتم:
romangram.com | @romangram_com