#خیانتکار_عاشق_پارت_167


اشاره ای بهم کرد و جدی تر ادامه داد

_و در ضمن یک پرستار تو منطقه ی آموزشی چیکار داره؟

یه لحظه از حالت چشماش و آینده ای که قرار بود اینجا داشته باشم ترسیدم؛ اما خودم رو نباختم و قیافه ی جدی ای به خودم گرفتم

_منم سره خود به اینجا نیومدم.

یکی از سربازها به اسم رابرت میلر میله ی محل تمرین رفت تو پاش، اومدم وسایلش رو از کمدش درآرم و ببرم، چون نمی تونه تا چند وقت سره تمرین حاضر شه

سری تکون داد و گفت:

_می دونی که کجاست

_آره سره راه از یکی از سربازا پرسیدم.

لبامو رو هم فشار دادم

_با اجازه

راه افتادم سمت اتاق استراحت آروم زیر لب گفتم:

_یه معذرتم نخواست سره اون گودزیلای وحشیش!

حرفم تموم نشده بود که با صداش برگشتم سمتش.

ای داد شنید!

خاک تو سرم یادم رفته بود گوشاشم عین سگش تیزه.

_جیسون سگ من نیست که بابت حملش معذرت بخوام، شما هم اگه کاری پیش اومد که خواستین به این جور مناطق خاص بیاید باید کارت ورود داشته باشید.

چشم غره ای بهش رفتم و بدون حرف روم و برگردوندم و ازش دور شدم.

جز بحث و دعوا توی ملاقات هامون مقدر نشده بود.

من و بگو به تو گفتم جذاب!

تو جذابی؟ تو همون سگه هم نیستی!

به سمت سرباز نگهبان اتاق استراحت رفتم.

مگه وظیفه ی منه که وسایل نفله شده ها رو جمع کنم؟!

***

تانیا

مرده شور خودتونو، کشورتونو، پادگانتونو، بیمارستانتونو، آسانسورتونو باهم ببره.

romangram.com | @romangram_com