#خیانتکار_عاشق_پارت_161


درجه ی کولر گازی رو زدم بالا...

بهار بود و هوا زیاد گرم نبود؛ ولی با این حال از هوای سرد بیشتر خوشم میومد

نفس عمیقی کشیدم.

با اینکه پرستار زیاد بود، باز هم کارمون زیاد بود.

صندلی رو رو به میز کردم و لم دادم روش، لنگای درازمم گذاشتم رو میز.

ووی...

اگه خانم گریزل ببینتم از خشتک به لوستر آویزونم می کنه.

زیادی توی کار مقرراتی و جدیه و فکر کنم این کاره من در نظرش فقط با خون پاک می شه.

نیشم و کمی شل کردم و چشامو بستم

آخیش!

سکوت دلپذیری توی فضا حاکم بود و فقط صدای نفس هام توی گوشم می پیچیدن.

از سکوت و تنهایی بدم میومد؛ اما اجازه نداشتم با کسی دوست بشم، به هر حال که یک روز از این جا می رفتم نباید دلبسته می شدم.

با یادآوری چیزی پوزخند روی لب هام نقش بست...

اجازه نداشتم با کسی دوست شم جز یک افسر مقام بالا تا بهش خیانت کنم و اطلاعات و مدرک جمع کنم.

ناگهان صدای در اومد و از صدای قدم هایی که اومد، فهمیدم یکی اومده تو.

یا جده سادات...گریزله!

خشتکم به فنا رفت.

سریع اومدم پام رو بیارم پایین و عین آدم بشینم که صندلی کج شد، هول شدم و همراه صندلی با سرامیک یکی شدم.

وای گریزل می کشتم..!

با عجز خیلی آهسته سرم و بلند کردم رسیدم به دو تا چکمه...

تا جایی که یادمه اون پیرزن با شونصد سال سن، کفش پاشنه بلند و دامن کوتاه می پوشه نه یونیفرم!

وایسا ببینم...

سریع از روی زمین بلند شدم و به روبروم نگاه کردم.

این که زن نیست!

یه مرد قد بلند و هیکلی دست هاشو کمی بالاتر

romangram.com | @romangram_com