#خیانتکار_عاشق_پارت_155
با عصبانیت نگاهش کردم، با این حال با خونسردی گفتم:
_لابد فرمانده ای چیزی هستی؛ نه؟!
اونوقت چطور اومدی تو جنگل؟ چطور نمی دونی پادگان کجاست؟
لباش و با عصبانیت رو هم فشار داد و گفت:
_وقتی تازه به این جهنم دره انتقالی گرفتم، از کجا بدونم کدوم سمته؟
سری تکون دادم و گفتم:
_باشه، دنبالم بیا تا ببرمت پیش گروهم، تا بعد با هم برگردیم پادگان.
تازه نگاهم به کوله پشتی روی شونش افتاد، ازم جلو زد و بی حوصله گفت:
_فقط بگو گروه کوفتیت کجاست؟
وا چه بی حوصله!
به سمتش رفتم و ازش جلو زدم
_چشمی بلدم.
در حین اینکه نگاه و قدم هام به جلو بودن، حواست به پشتم بود.
_چطور شد تصمیم گرفتی بدون کارت شناسایی راه و به این تروریست نشون بدی؟
شونه ای بالا انداختم و گفتم:
_دیدم خیلی رو اعصابم گفتم بزار کمکت کنم.
نیمچه لبخندی که روی لب هاش نقش بست رو دیدم، با هیجان روم و برگردوندم و به جلو نگاه کردم تا جعبم رو پیدا کنم.
دستم رو عقب گرفتم و گفتم:
_کمی صبر کن...
چشم چرخوندم و تو همون حالت گفتم:
_نگاه کن ببین یه جعبه نقره ای می بینی؟
کمی به چپ و راست نگاه کردم، همه ی درخت ها یک شکل بودن...
_نکنه گم شدی بازرس؟
همراه با عصبانیت استرس به وجودم راه پیدا کرد، اگه دیر می کردم خیلی بد می شد
برگشتم سمتش و با عصبانیت گفتم:
romangram.com | @romangram_com