#حکم_اجباری
#حکم_اجباری_پارت_92
خواستم بپرم بغلش اما چنان جيغي زد که نکير و منکر و جلوم ديدم.
جيغ مي زد و گريه مي کرد.
سرجاش نشسته بود و صورتش و با دستاش پوشونده بود.
_يلدا غلط کردم،دروغ گفتم.الهي اين اميرسام و اون يارو دوستش بميرن با اين نقشه هاشون.يلدا به خدا شوخي بود.
اما دست بر دار نبود.
انگار که نمي شنيد دارم چي مي گم.
برديا هم به جمع ما اضافه شد و با لذت به منظره ي رو به روش خيره شد.
استغفراللهي زير لب گفتم که نرم بزنم اش و لاشش کنم.
نگاه چه جوري داره نگاه مي کنه؟
دوباره رفتم سمت يلداو...
#پارت91
(يلدا)
هفته ها بود هيچ احساسي نداشتم.
نه حس گرسنگي و تشنگي،نه حس غم و شادي!
فکر مي کردم که مردم؛روح از بدنم خارج شده و من قدرت حرکت ندارم.
صداها برام گنگ و مبهم بود.نمي دونم چه بلايي سرم اومده بود اما فکر مي کردم که فلج شدم،طوري که حتي قدرت تکلم و تکون دادن مردمک چشمم رو هم نداشتم!
عذاب مي کشيدم وقتي متينا و باران باهام حرف مي زدن و من نمي تونستم چيزي بگم.
وقتي برديا توي اتاقم اومد،ان قدر زجر اور بود که همه ي حسم در قطره اشکي جمع شد.
شده بودم مثل ماهي که از اب بيرون افتاده،
فضانوردي که ماسک اکسيژنش و فراموش کرده و پرنده اي که در قفس زنداني شده...
خيلي سخته بخواي حرف بزني اما نتوني...
حضور برديا يک جور عذاب بود،حرف هاش جور ديگه و سايلنت بودن من هم قوز بالا قوز!
از اين وضعيت خسته شده بودم.
اخرين بار متينا به اتاقم اومد.ان قدر گريه کرده بود که مي شد صداي گرفتش رو تشخيص داد.
اون گفت که مامان و بابام فوت کردن.
در اون ثانيه،به حدي وحشت کردم که ناگهان همه چي سر جاش برگشت.
تونستم گريه کنم،جيغ بزنم از خوش حالي براي حرف زدنم و از ناراحتي براي پدر و مادرم.
دست ها و پاهام و حرکت بدم.
خدايا اين چه سرنوشتي بود که يک شادي و مي دي و اون يکي و مي گيري؟
زيرلب حرف هايي مي زدم که خودم قادر به فهميدنشون نبودم.
romangram.com | @romangraam