#حکم_اجباری
#حکم_اجباری_پارت_87



روز ها مي گذشت و هيچ تغييري در وضعيت يلدا ايجاد نشده بود.

حتي غذاهم به زور دهنش مي کرديم.

زير چشماش گود افتاده بود و صورتش با ماست تفاوتي نداشت.

مامان و باباش هم هر باري که زنگ مي زدن،دست به سرشون مي کردم اما خيلي نگران يلدا بودم.

اگه تا اخر عمرش همين جوري بمونه چي؟زبونت لال متينا.اين چه حرفيه که مي زني؟

دقيقا12روز از اومدن من به اين روستا مي گذشت و براي يلدا نتونستم کاري بکنم.

الان تنها اميدمون معجزه بود.

خدايا ديگه بسه،ان قدر به اين دختر معصوم عذاب نده.به خدا حقش نيست.

داشتم سوپ درست مي کردم که به خورد يلدا بدم.

باران هم کمکم مي کرد و اميرسام کانال هاي تلويزيون و بالا و پايين مي کرد.

در باز شد و قامت خسته و خميده ي برديا ظاهر شد!

از ترسم بسم اللهي گفتم و باران هم شوکه،ملاقه از دستش افتاد.

اين پسر چرا اين ريختيه؟رفتم تو کف اناليز و...



#پارت86



کف گير به دست داشتم به تيپش نگاه مي کردم.

پيراهنش از شلوارش بيرون زده بود.

موهاش پريشون روي پيشونيش ريخته بود و در يک کلام،مي تونم بگم که شلخته بود.

اومد داخل و مستقيم به طبقه ي بالا رفت.

مشکوک هممون پشت سرش راه افتاديم،چون متوجه حضور هيچ کدوممون نشد.

يه نگاه به اتاق يلدا انداخت و مسيرش و عوض کرد و به سمت اتاق يلدا رفت.

با تمام سرعت دوييدم و سد راهش شدم.

با اخم گفتم:کجا کجا؟

برديا:تو اين جا چي کار مي کني؟

_چيه؟کرک و پرت ريخت؟انتظار نداشتي بيام نه؟يه قدم ديگه پات و بزار جلو،با همين کف گير هم چين مي زنم فرق سرت که تا يه هفته اسم من و ريپيت(تکرار)کني.حاليته؟

برديا:باشه.

سرش و انداخت پايين و برگشت.

منم داشتم مي رفتم پايين که برديا دوييد و قبل اين که بتونم بهش برسم،وارد اتاق شد و در و قفل کرد.

صدام و انداختم به سرم و گفتم:در و بازکن،اگه خودم باز کنم واي به حالته ها.

اما اهميتي نداد.


romangram.com | @romangraam