#حکم_اجباری
#حکم_اجباری_پارت_84

بايد برم جايي که هيچ کس نباشه...

بايد فکر کنم...

بايد تصميم بگيرم...

بفهمم عقلم چي مي گه و احساسم به کجا مي ره!...

من بايد برم،از جام بلند شدم و...



#پارت83

(متينا)



نه ديگه نمي تونستم طاقت بيارم.

دل شوره ي عجيبي داشتم!نبايد يلدا رو تنها مي زاشتم.

من غرورش و جلوي همه شکستم.

من دوست خوبي براش نبودم،اون روي من حساب کرده بود.

با عجله و مختصر به مامان قضيه رو توضيح دادم و اماده شدم که برم پيش يلدا و ديگه هرگز تنهاش نزارم.

اين بار با خودم تجهيزات پزشکي و اوردم که بعدا به مشکل بر نخوريم.



توي راه همش بسم الله مي گفتم و هر سوره اي که بلد بودم و مي خوندم تا يلدا چيزيش نشده باشه...

سه ساعتي توي راه بودم تا اين که رسيدم.

اولش باديگارد هاي جلوي در سد راهم شدن،اما وقتي دندونام و نشونشون دادم؛ترسيدن و کنار رفتن.

به در ورودي لگد زدم و داخل شدم.

اميرسام و باران سراسيمه پايين اومدن و با ديدن من گل از گلشون شکفت.

اخمام و کردم توي هم و گفتم:يلدا کجاست؟

باران:خوش اومدي،طبقه ي بالا توي اتاقشه.

به طبقه ي بالا رفتم.

يلدا مثل مرده ها روي تخت خوابيده بود و چشماش رو به سقف بود.

نشستم کنارش و دستش و گرفتم.

_الهي متينا فدات بشه،چي کار کردي با خودت دختر؟يلدايي اومدم پيشت،نمي خواي جواب بدي؟

حتي پلک هم نزد!چند بار اروم زدم توي صورتش تا از شوک خارج بشه،اما بازم تکون نخورد.

با نگراني رفتم پيش باران و گفتم:باران چرا يلدا حرکتي نمي کنه؟

باران:نمي دونم،منم نگرانش شدم.

عصباني گفتم:همش تقصير اون داداش گاو از خود راضيته.کجاست؟زده در رفته؟

باران هم مي دونست که حق بامنه و سکوت کرد و سرش و پايين انداخت.


romangram.com | @romangraam