#حکم_اجباری
#حکم_اجباری_پارت_81

رفتن متينا هم تاثير بدي توي روحيه ام گذاشته بود،چون يه جورايي بهش عادت کرده بودم و دلم مي خواست که سر به سرش بزارم.

شب شد و هم زمان با باران رسيدم.

_سلام،کجا بودي؟

باران:سلام،حوصله ام سر رفته بود،رفته بودم اين اطراف يه دوري بزنم.

_چرا يلدا باهات نيومد؟

باران:برديا بهش گفته از اتاقش خارج نشه.

حدسش کار سختي نبود.حتما نمي خواسته سليم خان بزرگ،براي خودش غنيمت جمع کنه.

داخل که رفتيم،صداي شکسته شدن چيزي از اشپزخونه ميومد.

برديا مثل ببري زخمي همه چي و داشت خراب مي کرد.

يلدا هم که نبود.

با نگراني گفتم:باران بجنب برو پيش يلدا،منم برديا رو اروم مي کنم.

سري تکون داد و با عجله به طبقه ي بالا رفت.طفلي يلدا تنها بود و معلوم نيست که برديا چه طور عصبانيتش و سرش خالي کرده.

_برديا اروم باش.داري چي کار مي کني؟

داد زد:لعنتي همه چيز و فهميد.مي ره مي گه.

_کي؟چي و فهميد؟

برديا:اون دفتر و خوند,به باران مي گه.

_دست از سر اين دختر بردار,چي کارش داري؟

برديا:بايد تنبيه بشه.

_انتقام سال هاي از دست رفته تو از اين دختر بي چاره نگير،به خودت بيا!

گوش نکرد و به شکستن ادامه داد.

عصبي رفتم سمتش و به زور نگهش داشتم و گفتم:بس کن برديا،تا کي مي خواي بقيه رو مقصر اتفاقي بدوني که برات افتاده؟يالا به خودت بيا.

يکم اروم شد.

روي صندلي نشست و سرش و با دستاش گرفت.

باران گريه کنان داخل اشپزخونه شد و گفت:اميرسام،برديا در و از روش قفل مرده و يلدا جواب نمي ده.

_برديا کليد و بده،نکنه بلايي سر خودش اورده باشه؟

توجهي نکرد.

باران با صداي بلند تري به گريه کردنش ادامه داد.

جو متشنجي بود.

رفتم طبقه ي بالا و چند بار با لگد به در زدم تا شايد بشکنه اما نشد.

يلدا رو از پشت در صدا کردم جوابي نداد.

لعنتي بلندي گفتم و با خشم به سمت برديا رفتم تا...




romangram.com | @romangraam