#حکم_اجباری
#حکم_اجباری_پارت_65



جيغ جيغ هاي مکرر باران و متينا،من و از خواب پروند.

چه خواب خوب و دل چسبي هم بود.

بعد اين که کش و قوسي به بدنم دادم تا خستگيم در بره،به طبقه ي پايين رفتم تاببينم باز چه اتفاقي افتاده که سر و صداي دخترا رو در اورده!؟

پام که به پله ي اخر رسيد،با برديا چشم تو چشم شدم.

اوه اوه،تازه يادم اومد چي شده بود و برديا من و غير مستقيم به مرگ تهديد کرده بود.

برديا:سلام عرض شد.

_سلام.

برديا:چرا بدون اجازه ي من ديدن پانيد رفتي؟

_چون اون موقع شما نبودين که ازتون اجازه بگيرم.

برديا:مي تونستي زنگ بزني.

_شمارتون و نداشتم؛بعدشم من بچه ي دوساله نيستم که مدام برنامه ي طول روزم و به يکي اطلاع بدم.



داد زد:اين جا قانونش اينه و بايد اطلاع بديد.

_پس بگو اين جا جنگله ديگه،قانوناي شما که قانون نيست.

بلند تر از قبل داد زد:پانيد چي کارت داشت؟

_به شما ربطي نداره،يه بحث خصوصي بود.

برديا:يعني زير گوشمي و از کارات باخبر نشم ديگه اره؟

_افرين دقيقا.

کفري شد و دوباره فرياد زد:يه سوال و چند بار تکرار نمي ک...

صدايي از پشت سرش حرفش و قطع کرد:برديا عزيزم؟

همه به حالت چندش به پشت سر برديا نگاه کرديم که ببينيم اين صداي لوس از کي بود!

کسي نبود جز...هلما!

برديا:تو اين جا چي کار مي کني؟

با نيش خند گفتم:قانون جنگله،بفرما تحويل بگير.

نگاه تيزش و بهم انداخت که توجه نکردم و از راهي که اومدم برگشتم و به اتاقم رفتم.



صداي بحث همشون ميومد اما حوصله ي گوش وايسادن نداشتم.روي تخت نشستم و به گوشيم ور رفتم.

کم کم صداها اروم تر شد و بعدش به کلي قطع شد!

در اتاقم يهو باز شد که از ترس،هين بلندي کشيدم و با عصبانيت گفتم:اينم جزو قانوناتونه؟

برديا:از اين به بعد هلما توي اين اتاق مي مونه و شما روي هر کاناپه اي که دوست داشتي.

پوزخندي زد و از ما دور شد.


romangram.com | @romangraam