#حکم_اجباری
#حکم_اجباری_پارت_60

ديدم اين جوري نميشه يقه هاشون و از پشت گرفتم و کشيدم سمت خودم.

احمق ها زور مي زدن برن جلو که...



#پارت60

(برديا)

عصبي از ميز صبحانه و جدال با يلدا،از اشپزخونه اومدم بيرون که ديدم يلدا يقه ي باران و متينا رو گرفته و سعي داره به عقب بکشونشون.

_اين جا چه خبره؟

همشون ترسيده برگشتن سمت من و باران گفت:هي...هيچي داداش.

_زهره خانم مريضه و من بهش مرخصي دادم؛از امروز تا وقتي که برگرده،شما مسعول پخت و پز خونه هستين.

باران:اما...

_حرفي نشنوم.اميرسام يالا بريم.

ديدم که اميرسام چند بار ابروهاش و انداخت بالا و همراه من اومد.سر صبحي اين دختر اعصابم و بهم ريخته بود.حالاصبر کنه،هميشه خندون و سرکش نمي مونه.

به مرور مي فهمه اين جا از اون ويلايي که توش بوده،صد برابر بد تره.

براي بستن قرارداد کاري،از روستا خارج شديم و به تهران رفتيم.چند باري هلما زنگ زد اما اون قدر کلافه بودم،حوصله ي اين يکي و نداشتم.اگه بخاطر روند بهتر شرکت نبود؛يه جوري حالش و مي گرفتم که ديگه دور و بر من نياد.

توي راه اميرسام يک ريز حرف زد.بهش چيزي نگفتم چون باعث مي شد که خوابم نبره.بالاخره اين وراجي هاش يه جا بدرد خورد.

براي کار کردن،به کلي از فکر اتفاقات اخير بيرون اومدم و جون دلم و به کار دادم.

يک ساعت و نيم بعد به تهران رسيديم و رو به روي در شرکت پارک کردم.مستقيم به سمت اتاقم رفتم و به پاچه خواري هاي کارکنان خانم توجهي نکردم.

اما مثل هميشه اميرسام مشغول بگو بخند باهاشون شد.

روي يک طرحي داشتم کار مي کردم که...



#پارت61

(يلدا)



عصباني بخاطر رفتار بچگانه ي متينا و باران،بهشون حسابي توپيدم و گفتم:اگر مثل ميمونا از پنجره اويزون نمي شدين،الان مجبور نبوديم ناهار و شام درست کنيم.

باران:يلدا ما...

_هيس،هيچي نگو باران که خيلي عصباني ام.برين که سرتون خالي نکنم.

متينا که مي دونست وقتي عصبي مي شم،هيچ کس جلو دارم نيست؛دست باران و گرفت و به طبقه ي بالا رفتن.



کارم دراومد.بايد کلفتي هم براي اقا بکنم.جاي زخم روي گونم و چسب زخمي زدم و اماده شدم تا ناهار درست کنيم.

باران و متينا هم اندکي بعد،به من پيوستن.

هر کدوم مشغول به کاري بوديم و هر چند وقت يک بار،يه سري هم به زهراخانم مي زديم.

قرار شد خوراک بندري درست کنيم.


romangram.com | @romangraam