#حکم_اجباری
#حکم_اجباری_پارت_55

متينا:دمت گرم باران،لطف بزرگي در حقمون کردي.

باران:اين چه حرفيه؟شما دو تا بهترين دوستاي من هستين.

اميرسام:هرکار مي خواين بکنين که وقتي وارد ويلاي برديا بشيم،حکومت نظامي اعلام مي شه.

هممون ريز ريز خنديديم.

توي راه با مزه پروني هاي اميرسام به متينا،و جواب هاي دندون شکن متينا بهش،کلي خنديديم.

خيلي نگذشته بود که به ويلا رسيديم و از ماشين پياده شديم.

بعد از راهنمايي زهرا خانوم،هر کدوم در اتاقي مستقر شديم.

اتاق بزرگي بود به رنگ مشکي.تخت مشکي،ديواراي مشکي،کمد و حتي زمينش هم مشکي رنگ بود.يعني هدفش از دادن اين اتاق به من چي بود؟

تقه اي به در خورد و کله ي متينا داخل شد.با نيش باز گفت:مي تونم بيام تو ماد مازل؟

با لبخندم بهش فهموندم که بياد.

پشت سرش هم باران اومد داخل و متحير به اطراف...



#پارت56

متحير به اطراف چشم دوخت.

_چي شده باران؟

باران:اين جا چرا اين ريختي شده؟

متينا:چه ريختي شده؟

باران:اين اتاق که اين رنگي نبود.

پوزخندي زدم و گفتم:بخاطر حضور من اين رنگي شده،کار داداشته.حدسش کار سختي نيست.

باران:چرا اين کار و مي کنه؟چه خصومتي باتو داره؟

متينا:اين يک نوع بيماريه حاده که هنوز متخصصين دارن روش کار مي کنن اما به نتيجه ي مطلوبي نرسيدن.

هممون خنديديم و بيخيال ديزاين قديمي و رنگ اتاق شديم.مشغول صحبت بوديم که اميرسام با کسب اجازه از ما داخل شد.

اميرسام:مي بينم که خانوما دور هم جمع شدن.

متينا:بيا شما هم بشين که جمعمون کامل بشه.

من و باران سرمون و انداختيم پايين تا لبخند گشادمون و اميرسام نبينه.

اميرسام:شما خودت و قاطي حرف زدن بزرگ ترا نکن.

متينا:به نکته ي ظريفي اشاره کردي،حرفاي ما بدرد زير دوسال نمي خوره؛بفرما بيرون.

اميرسام:شناسنامت و همين ديروز با پدر محترم رفتيم گرفتيم،شما که"دو روزه اي"چي مي گي اين وسط؟

من و باران بهم نگاهي انداختيم.

اگر سکوت مي کرديم کار به جايي مي رسيد که هم و تيکه پاره مي کردن.

_کاري داشتين؟

اميرسام:راحت باش بگو اميرسام.


romangram.com | @romangraam