#حکم_اجباری
#حکم_اجباری_پارت_116

_اين طوري نميشه،باران پاشو بريم خونه ي متينا.

باران:متينا رو ولش کن،تو نمي خواي من و ببري بيرون؟از وقتي اومدم فقط رفتيم خونه ي متينا.

راست ميگه طفلي؛ان قدر در گير اين فکر و خيالات مسخره شده بودم که به کلي باران و فراموش کردم.

_باشه پس حاضر شو بريم يه دوري بزنيم.

به اژانس زنگ زدم و بعد حاضر شدنمون،رفتيم پايين و سوار شديم.

قرارشد بريم بام.

با اين ترافيک سنگين،يک ساعتي معطل شديم تا اين که رسيديم.

ان قدر گفتيم و خنديديم که فراموش کردم لحظاتي قبل به چي فکر مي کردم.

نصفه شب شده بود که تصميم به برگشتن گرفتيم.

توي راه باران گفت:يلدا فردا بريم روستا؟

_چي شد يهو فيلت ياد هندستون کرد؟

باران:همين جوري،بريم که وسايل تو رو هم بياريم.

_باشه فکر خوبيه.

خلاصه از شدت خستگي،به محض رسيدنمون،هر کدوم روي کاناپه اي به خواب رفتيم...



#پارت119



ساعت10:30صبح بود که از خواب بيدار شدم.

باران نبود!

به سمت اتاقم رفتم که متوجه شدم با صداي ارومي داره با يکي حرف مي زنه.

باران:باشه پس همه چي حله؟مطمعن باشم؟

با کي داشت حرف مي زد!؟

در و با شتاب باز کردم و صدام و انداختم به سرم:با کي داري حرف مي زني؟

جيغي از ترس کشيد و گوشي از دستش افتاد.

باران:يلدا ترسونديم،با اميرسام حرف مي زدم.يه بحثي با متينا داشتن که الان رفع شده و من خواستم مطمعن بشم.

اهان کشداري گفتم.

صبحانه خورديم و هر کدوم مشغول حاضر شدن شديم که به روستا بريم.

اضطراب و هيجان داشتم.

يعني به خاطر ديدن برديا بود؟يلدا به خودت مسلط باش ناسلامتي دکتر اين مملکتي.

مانتوي کرم رنگي پوشيدم با شال و شلوار زرشکي.

ارايش مختصري کردم و نگاهي به سر تاپاي خودم انداختم.

چون هميشه مشکي مي پوشيدم،اين چهره براي خودم هم تازگي داشت.


romangram.com | @romangraam