#حکم_اجباری
#حکم_اجباری_پارت_113

با معذرت خواهي از باران،جواب دادم:بله؟

از پشت خط صدايي نميومد.

_بفرمايين؟

بازم سکوت...وا،اين چرا هم چين مي کنه؟

از اتاق خارج شدم و دهنم و به قسمت پاييني گوشي نزديک کردم و اروم گفتم:برديا؟

نفس عميقي کشيد و گفت:جانم؟

براي ثانيه اي چشام و بستم و تک تک سلول هام سرشار از خوشي شد.

_کاري داشتي؟

به حالت استرسي گفت:اره،اره،باران...باران نيست.نگرانش شدم.

_نگران نباش پيش منه،اومده تهران.بهش فرصت بده فکرکنه خودش بر مي گرده.

برديا:پس اون جاست.

_اوهوم.

و باز هم سکوت...

_کاري نداري؟

برديا:نه،فقط...

منتظر بقيه ي حرفش موندم که کلافه گفت:مواظب خودتون باشين و بوق ممتد...

ذوق زده بشکني زدم.

منم يواش يواش دارم قاطي مرغا مي شم.

عه،يلدا اون حيا و نجابتت کجا رفته پس؟

خجالت بکش.

دوباره نيشم باز شد و با خودم گفتم:ولي خودمونيما يلدا خانم،چه کردي.الان بايد به فکر باران باشي که داره ميترشه.

اگه باران بفهمه با خودم چه فکري کردم،مو به سرم نمي زاره.

خلاصه خوشحال و خندون داخل اتاق رفتم و قرار شد يه سري به متينا بزنيم...



#پارت116



حاضر شديم و با خط11به خونه ي متينا رفتيم.

بهش خبر نداديم چون مي خواستيم سورپرايزش کنيم.

چون هوا گرم بود و پياده رفتيم،بعد چهل و پنج دقيقه ي طاقت فرسا رسيديم.

زنگ اپارتمانش و زدم و منتظر موندم.

صداي جيغ و دادش ميومد که مي گفت:الهي کفنت کنم دراز بد قيافه،چرا ان قدر کثيفي اخه؟

به باران نگاهي انداختم و پقي زديم زير خنده.


romangram.com | @romangraam