#حکم_اجباری
#حکم_اجباری_پارت_104

فقط من بودم،پانيد و يلدا.

سوار ماشين که شدم،متينا به سمت پنجره ي ماشين خم شد و گفت:برديا خواهش مي کنم با يلدا برگرد.

چشام و باز و بسته کردم و بهش اطمينان دادم.

حدود نيم ساعت بعد،رسيدم و منتظرشون موندم.

به برگه ي خاليه توي دستم خيره شدم؛اميدوارم دادستان زود خودش و برسونه و همه چي به خوبي تموم بشه.

از رو به رو ماشيني ديدم که با فاصله از من توقف کرد و وقتي پانيد پياده شد،من هم،هم راه با برگه ي حکم پياده شدم.

از همون فاصله داد زد:حکم و اوردي؟

آخ که چه قدر اين دختر چندش و غيرقابل تحمل بود.

منم به تبعيت از اون داد زدم:اره،اما اول بايد يلدا رو تحويل بدي.

پانيد:مگه قرار نشد يلدا براي من باشه؟

_مطمعن باش من نقشه هاي بهتري براش دارم.

لب خند مرموزي زد و يلدا رو از ماشين بيرون اورد.

براي لحظه اي قلبم از حرکت ايستاد و همه چي و فراموش کردم،انگار که زمان توقف کرده و فقط من و يلداييم.

نزديک بود از حالت چهرم همه چي و لو بدم.

سريع به حالت قبلي برگشتم و با اخم گفتم:بفرستش پيش من.

يلدا رو هول داد به طرفم.

چند قدم جلو رفتم تا زودتر مسير بينمون و طي کنم.

با نفرت بهم نگاه مي کرد و من فرصت اين و نداشتم که با چشمام بهش بفهمونم داره اشتباه مي کنه.

وقتي رخ به رخ من شد،بدون اين که اجازه بدم حرفي بزنه،گفتم:سريع برو پشت فرمون بشين و در و هم قفل کن.

با علامت سوال بهم نگاه کرد که گفتم:بعدا توضيح مي دم،عجله کن.

يلدا رفت و من هم مسيرم و به سمت پانيد ادامه دادم...



#پارت104



برگه رو گرفتم سمتش و گفتم:اينم حکمت،حالا راهت و بکش و برو.

برگه رو ازدستم گرفت و درنگ نکردم و راه رفته رو برگشتم.

وسط راه بودم که پانيد فرياد زد:من و بازي مي دي اره؟

سوتي زد که چند تا از نوچه هاش از ماشين پياده شدن.

چرا متوجه اينا نشده بودم؟

پا تند کردم و با همه ي سرعتي که از خودم انتظار داشتم،دوييدم.

پس اين دادستان لعنتي کجاست؟چند تاشون زود به من رسيدن و با هم در گير شديم.

کثافتا زخمم و ديدن و سعي مي کردن که به اون قسمت ضربه بزنن.


romangram.com | @romangraam