#هاید
#هاید_پارت_174
چشماش رو بست و همزمان با باز کردنش گفت: به اون نه..
لبش کج شد و با چشمای براق آبیش به تائو خیره شد و ادامه داد: میخواستم وارد ذهن تو بشم.
تائو لبخندش کم کم محو شد و دستش رو اروم از روی گردن پیتر برداشت وعقب رفت.
نگاهش خیره به هاوارد بود تلو تلو میخورد..
دویدم سمت پیتر و با نیروم زنجیر دور دستش رو ذوب کردم.
_ برو کمک رایکاا..
سرشو تکون داد و ازم جدا شد.
برگشتم سمت مادرم و به سمتش خیز برداشتم.
صدای آروم تائو رو شنیدم: بکشش...
این حرفو به لاریسا گفت.
سرش رو چرخوند سمتم و با دستش گردنم رو گرفت..
مچش رو گرفتم و صداش زدم: مامان... نه
منمم... کارلا...
هیچ واکنشی نداشت...
برعکس فشار دستاش هر لحظه بیشتر میشد.
دیگه نمیتونستم حرف بزنم.
با استفاده از نیروم دستش رو سوزوندم و از خودم دورش کردم.
نگاهش رو از زخم دستش که درحال ترمیم بود گرفت و به سمتم خیز برداشت.
عقب رفتم...
نمیخواستم بهش اسیب بزنم..
به هاوارد نگاه کردم.
همچنان داشت جلوی تائو رو میگرفت.
با ضربه ای که به شکمم خورد محکم به دیوار پشت سرم برخورد کردم.
سرم رو بلند کردم و اروم از جام بلند شدم.
_ مامان.. این کارو نکن...
ببین من دخت..
و یه ضربه دیگه... درد تو بدنم پیچید.
دستم رو به دیوار تکیه دادم و بلند شدم... حرارت بدنم بالا رفته بود.
چند بار پلک زدم و رنگ چشمام رو به حالت اولش برگردوندم.
از زمین جدا شدم..
رو هوا معلق بودم...
سرمو چرخوندم سمت مادرم... روبه روم ایساده بود و با چشمایی که سفید شده بودن بهم خیره شده بود.
سعی کردم تکون بخورم اما نمیشد..
حتی انگشتامم نمیتونستم تکون بدم.
منو به سمت خودش هدایت کرد و دست راستش رو بالا آورد.
چشمام تند تند رنگ عوض میکرد.
نمیتونستم کنترلش کنم...
romangram.com | @romangraam