#هاید
#هاید_پارت_166


من فکر میکردم پدرم مرده...

ولی حالا ممکنه چند دقیقه دیگه صحیح و سالم روبه روم وایسه.

الان واقعا به رایکا نیاز دارم... تا با مسخره بازیاش از استرسم کم کنه...

درخشش نور هر لحظه بیشتر میشد...

نمیتونستم بهش نگاه کنم...

تند تند پلک میزدم و سعی میکردم ببینم چه اتفاقی داره میفته.



هاوارد دستش رو آورد جلوی صورتم و گفت: مرااقب باش...



همزمان با پرت شدنم تو اغوشش... کل اتاق پر از نور شد..

انقدر درخشش زیاد بود که حتی با باز کردن چشمام ...

درست نمیتونستم اطراف ببینم و دیدم تار شده بود.

سرم رو کمی تکون دادم و پشت هم پلک زدم..

وجود هاوارد رو کنار خودم حس میکردم...

صداش رو واضح می شنیدم ولی هنوز اون نور چشمام رو اذیت میکرد.



هاوارد: کارلا...



سرمو چرخوندم سمت صدا..

صورتش کم کم واضح شد و تونستم ببینمش...

نور اتاق به حالت اولش برگشته بود.

میتونستم تمام وسایل هارو درست عین روز اولش بیینم.

با لبخند به سمت روجا و پدرم برگشتم.

پدرم درست روبه روم وایساده بود و شوکه شده بهمون خیره شده بود.



لب زدم: بابا..



هجوم اشک رو تو چشماش می دیدم...

از رو زمین بلند شد و قبل از اینکه حرفی بزنه دست هاوارد رو رها کردم و به سمتش دویدم.

خودم رو تو بغلش انداختم و چشمام رو بستم.

آروم کنار گوشم زمزمه کرد: دخترم...



ازش جدا شدم و با خنده اشکام رو پاک کردم.

_ باورم نمیشه...



دستمو گرفت و بلند شد.



به اطراف نگاه کرد و گفت: رایکا... پسرم کجاست؟



روجا: اون پیش لاریسا...


romangram.com | @romangraam