#هاید
#هاید_پارت_146
با دیدن دری که روبه روی اتاق پیتر بود رفتم سمتش و با ارنجم به دستگیره فشار اوردم و بازش کردم.
وارد اتاق شدم و رایکا رو روی تخت خوابوندم.
به نیزه های توی سینش خیره شدم.
ترمیم نمیشد.
چشمم چرخید سمت صورتش... زخمای رو صورتش هم خوب نشده بود.
روی زمین کنارش نشستم و دستای خونیش رو گرفتم.
من واقعا اونو از دست دادم.
نفس عمیق کشیدم و چشمام رو بستم...
حرارت بدنم بالا رفته بود...
پیشونیم رو به تخت چسبوندم.
صدای سوختن وسایل هارو میشنیدم...
دور تا دورمون رو آتیش گرفته بود.
دلم میخواست خودم رو با این اتاق کنار رایکا آتیش بزنم.
هاوارد: چیکار میکنی؟؟
به سرفه افتاد: کارلا... تمومش کن.
همونطور که سرمو به تخت تکیه داده بودم دستای رایکارو فشردم و گفتم: برو بیرون... درم ببند.
هاوارد: داری خونم رو به اتیش میکشی... بعد برم درم ببندم؟
جوابی بهش ندادم... دوباره سرفه ای کرد و گفت: کارلا نزار مجبورت کنم.
با تموم شدن حرفش دوباره سرفه کرد... صداش نزدیک تر شده بود.
سرمو بلند کردم و چشمام رو باز کردم.
همزمان با باز کردن چشمام شعله ها از بین رفتن.
نگاهم به رایکا بود.
زخماش هنوزم ترمیم نشده بود...
یاد اولین روزی که اتیشش زدم افتادم... اون روز هم جلو چشمم رو زمین افتاد و مرد.
دقیقا عین الان کنارش نشسته بودم و گریه میکردم.
از ترس حتی به پیتر هم نگفته بودم... تا صبح کنارش نشست و گریه کردم،
تا اینکه با صداش از خواب بیدارم کرد.
با موهای ژولیدش و صورتش که سیاه شده بود رو تخت نشست و گیج به اطراف نگاه میکرد.
یا یادآوری قیافه اون روزش لبخند زدم.
کاش الانم چشماش رو باز کنه و بهم نگاه کنه...
اشکی رو گونم افتاد...
کاش الانم عین من دستام رو فشار بده ....
پلک زدم و اشک بعدیم هم راهش رو پیدا کرد.
کاش الانم بلند شه و عین قبل که سر به سرم میزاشت بگه که همش شوخی بوده.
romangram.com | @romangraam