#هوای_تو
#هوای_تو_پارت_186


دستانم را در جيب پالتويم فرو مي بروم و به عقب تكيه مي دهم و چشمانم را مي بندم و باز مي كنم





به درخت بلند رو به رويم چشم مي دوزم و به اينده ام فكر مي كنم...اينده اي كه روي هواست..

از اينكه اين چند روز حاج خانوم را نديده ام ..كمي تعجب مي كنم..تمام گريه و زاريم همان چند روز اول بود و بعد از ان مجبور بودم كه براي برگشتن به حالت قبل و البته به اصرارهاي پارسا و نگاه هاي نگرانش براي صرف غذا به پايين بيايم...از ان روزها بود كه پارسا كمتر به خانه مي امد و شبها هم گاهي اصلا به خانه نمي امد...كه من راحت تر باشم......حاجي را هم كه بيشتر وقتها تنها هنگام صرف شام مي ديدمش و در غير اين صورت ممكن بود دو روز پشت سر هم... هم او را نبينم ...اين وسط نبودن حاج خانوم نقطه گنگي بود كه نمي توانستم دركش كنم ..براي مرگ سهراب انقدر عزلت نشين و تنها نشده بود كه در مرگ فرزندم در اتاقش مانده بود..و يا لااقل براي من اينطور وانمود مي كرد

در سكوت وهم انگيز خانه..و در افكارهاي سردرگمم .... صداي باز شدن در ورودي سالن نظرم را جلب مي كند ..نگاهم را به سمت ساختمان مي چرخانم ...حاج خانوم با كت و دامني سورمه اي رنگ از پله ها پايين مي ايد و به سمتم قدم بر مي دارد...از سردرد ..چهره ام در هم مي رود و نگاهم را مجددا به درخت مي دوزم..خدا كند كه با من كاري نداشته باشد و مرا به حال خود رها كند...همانطور كه تا به كنون اينطور رفتار كرده بود و ازمن دوري مي كرد ..اما ان چهره مصمم ..چيز ديگري مي گويد.

كمي خودم را جا به جا مي كنم و درست در جايم مي نشينم كه ...با ترش رويي ان سر ديگر نيمكت مي نشيند و بسته بزرگي را ما بين خود و من مي گذارد و بي مقدمه مي گويد:

- انقدري گذاشتم كه بتوني توي يه شهر ديگه براي خودت... خونه بگيري و يه زندگي جديد شروع كني ....

به نيمرخ چروكيده اش خيره مي شوم...اما دلم برايش نمي سوزد..هيچگاه نمي شوخته ...كه مي گويد:

-مي دونم الان با خودت مي گي ...اين ديگه كيه و چقدر بي مقدمه اومده پيشم...اما بفهم مهناز ... منم يه مادرم...به خاطر بچه ام مجبور شدم كه روي حرف حاجي حرف نزنم ..اما الان كه نه بچه اي هست و نه تعهدي...ازت مي خوام كه از زندگي پسرم بري بيرون... مي خوام راحتش بذاري .

مي دونم كه همديگرو دوست نداريد و شبا جدا از هم مي خوابيد..اينم مي دونم كه تنها پا بند شدنت توي اين خونه..همون عقد محضريه

كه اونم اگه صداشو در نياري مي تونم پارسا رو يه جوري راضي كنم كه به دور از چشم اين جماعت حرف درار ....طلاقت بده ...

كامل به سمتم مي چرخد:

- مهناز ...مي خوام پسرم مثل هر پسر ديگه اي...يه زني بگيري كه دوسش داشته باشه و دغدغه شباش اين نباشه كه شب اگه مياد خونه..بايد كجا بخوابه ....





بغضم را قورت مي دهم و با اخم به سنگفرش زير پايم خيره مي شوم

- درست فهميدم ديگه... مي خواي از اين خونه بري ؟





حرفي نمي زنم .....با زبان بي زباني بيرونم مي كند .و حرف در دهانم مي گذارد ...نگاهش را سر تا سر خانه مي چرخاند و مي گويد:

- سهراب كه تو رو گرفت ...به حرف كسي گوش نكرد پارسا هم كه فكر كنم مجبور شد...پس موندنت توي اين خونه هيچ دردي رو از كسي دوا نمي كنه....مطمئنم باش حاجي هم اصراري به موندنت نداره ...شايد كارايي كرده باشم و ناراحتت كرده باشم ..اما مي دونم حاجي اگه بخواد بگه از اين خونه بري.... مثل من رفتار نمي كنه...بفهم مهناز... الان تو ..توي اين خونه يه ادم اضافي هستي... واقعيتو مي گم كه بعدا ناراحت نشي ....

بسته پولها را بيشتر به سمتم مي كشاند ...و مي گويد:

- بتوني تا اخر هفته بري ..خيلي خوب ميشه...اصلا تو برو ...بعد از رفتنت..پارسا را مجبور مي كنم كه غيابي طلاقت بده ..اخلاقشو مي شناسم..اگه بفهمه كه تو هم .. نمي خوايش به خاطرت قبول مي كنه كه طلاقت بده





romangram.com | @romangraam