#هوای_تو
#هوای_تو_پارت_178


مقابل بيمارستان كه مي رسيم..رو به من مي كند و مي گويد:

- تو تو ماشين بشين..تا من برم و برگردم...نگران نباش چيزي نيست

ترسيده ام ....نمي دانم چه چيزي در انتظارم است ...چيزهاي ديگري هم مي گويد كه نمي فهم و پياده مي شود..كمي كه از ماشين دور مي شود..پياده مي شوم.....پاهايم كمي مي لرزند...وارد بخش مي شوم ...به سمت اتاق مي روم و از پشت شيشه سعي مي كنم كودكم را ببينم ...

كسي از پشت سر به سمتم مي دود و مي گويد:

- خانوم شما با اجازه كي اومدي تو بخش ..؟

به داد و غرهاي طرف اهميتي نمي دم..و به دنبال كودكم مي گردم هر چي با چشم جست و جو مي كنم او را پيدا نمي كنم ...

پارسا صدايم مي كند ..بر مي گردم ...رنگش پريده است

با دست اشاره اي به شيشه و اتاق مي كنم و مي گويم:

- سهراب اينجا نيست

به سمت مي ايد و دست مانده در هوايم را مي گيرد و مي گويد:

- بيا بريم خونه ..براي چي اومدي تو؟مگه نگفتم تو ماشين بمون

- مي گم بچه ام نيست ..بيام خونه چيكار ؟

- سهرابو بردن يه بخش ديگه..تو بيا بريم خونه ...

- چرا بردنش يه جاي ديگه..؟مگه اينجا چش بود..؟

معلوم است اعصابش بهم ريخته و مي خواهد ارام باشد..و ارامم كند

- عزيزم بيا ..

دو نفر از پرستارها از اتاق خارج مي شوند و نگاهمان مي كنن..از طرز نگاهشان خوشم نمي ايد كه يك دفعه صداي گريه و ناله حاج خانوم را مي شنوم:

- اي خدا ..اين چه قسمتيه كه ما داريم..پسرم رفت..ديگه چرا بچه اشم ازمون گرفتي...؟

همونطور كه مچم در دست پارساست..به حاج خانوم با چشماني باز خيره مي شوم ...و نا خواسته اشكم در مي ايد و رو به پارسا مي گويم:

- مامانت چي داره ميگه؟

دستم را ميكشد و مي گويد:

- هيچي داره براي خودش يه چيزي مي گه ... بيا بريم

حاج خانوم گريه مي كند و حاجي با تسبيحي كه... در دست مي چرخاند.. عصبي در گوشه اي از راهرو راه مي رود...

-پسرم كجاست پارسا؟

چشمانش قرمز است و هاله اي از اشك در چشمانش نهفته

- بيا بريم مهناز جان ...

romangram.com | @romangraam