#قرار_ما_انتقام_بود_نه_عشق__پارت_208
اراد:لازم نکرده دیدی که دکتر گفت فقط استراحت کنی منم سرمو تکون دادم وقتی رسیدیم خونه رفتم تو دیدم ارام وطاها
نشستن
طناز:سلا م
ارام:سلام پس داداش کو؟
طناز:رفت چیزی بخره بیاد شما اینجا چیکار میکنین؟
طاها:میخوام بدونم خوشگل دایی چیه ؟من بردم دیگه اره؟دختره؟ خندیدم
طناز:نه دیگه تو باختی ارام برد پسره باد طاها خالی شد و من وارام بهش خندیدیم بعد یه ساعت اراد اومد وفهمیدم از
سردخونه برام گرفته کلا من عاشق این شوهر مهربونم بود بعد ناهار طاها وارام بلند شدن رفتن و نزاشتن من بلند شم اراد
رفت تا جلوی در قرار بود بره مطب و اکرم خانوم بیاد خیل خوابم میومد نمیدونستم برای چی؟سرمو گذاشتم رو مبل و
دراز کشیدم و به ثانیه نکشید خوابم برد با سروصدایی که از اشپزخونه میومد چشمامو باز کردم دیدم خبری از اراد نیست
و دوباره خوابم برد با احساس اینکه کسی داره موهامو نوازش میکنه از خواب بیدار شدم دیدم اراد و از اکرم خانوم خبری
نیست
طناز:سلام خسته نباشی
romangram.com | @romangram_com