#فرشته_نجات_پارت_84
منم مثل خودش پوزخند زدم و گفتم : شرمین باید تو خواب ببینه که بزارم دستش به تو برسه ... هیچ ؼیر
ممکنی وجود نداره ... همیشه یه راه حلی هست ... ومن اون راه حل رو پیدا می کنم حتی شده به زور !
ارشیا با تمسخر گفت : موفق باشی .
من : همچنین .
از جا برخواستم و به طرؾ ساختمون به راه افتادم که گفت : یه لحظه ...
به طرفش برگشتم : نمی خوام خامواده ها چیزی از این موضوع بفهمن .
سرمو تکون دادم .
وارد سالن که شدیم صدؾ جون گفت : چی شد ؟ ... شیرینی بخوریم ؟
سرمو انداختم پایین .
صدؾ جون شروع کرد به کل کشیدن ... من و ارشیا کنار هم نشاندند تا آقا بزرگ صیؽه محرمیتی برای
راحتیه خودمان بینمان بخواند ... ارشیا خواست اعتراض کند که محکم از کمرش نشگون گرفتم اونم
نامردی نکرد و با پاش به پام کوبید ... ای چلاق شی بچه ... این پائه تو داری ؟
بعد از خواندن صیؽه صدؾ جون انگشتری رو که برایم خریده بود داد به ارشیا تا به انگشتم کند ...
ساعت نزدیک دوازده شب بود عزم رفتن کردند ...
موقع رفتن خانوم بزرگ گفت به زودی برای تایین روز عقد و عروسی میان ...
بعد از رفتن آنها به اتاقم رفتم تا استراحت کنم ...
روی تخت دراز کشیدم و به ارشیا فکر کردم ... هنوزم تو شک بودم ... تو شوک حرفاش ...
هیچوقت فکر نمی کردم یه روزی مجبور باشم این طوری ازدواج کنم و برای بدست آوردن کسی که
دوسش دارم با کسی مبارزه کنم ...
همیشه داستان هایی رو که موضوعشون ازدواج اجباری بود روشنیده بودم ... اما ، هیچوقت فکی نمی
کردم یه روزی زندگیه منم این طوری بشه ...
نمی دونستم کاری که دارم می کنم درسته یا نه ... من ارشیا رو دوس داشتم و مطمئنا با وجود علاقه ام
به اون با مرد دیگه ای خوش بخت نمی شدم ... من بهترین کارو کردم ... حتی اگه ارشیا هم یه روزی
بخواد برگرده پیش شرمین حداقل دلم به این خوشه که چند صباحی کنارش زندگی کردم و این خیلی
ارزش داره ... من تموم تلاشمو واسه داشتن ارشیا می کنم ... من کنارش می مونم ... حتی شده مثه یه
خواهر یا یه دوست ... نه یه همسر !
فصل 17
روز ها به سرعت سپری می شد و ما به نیمه ی شعبان نزدیکتر می شدیم ...
بعد از آن شب خانواده ی فرخیان دوباره به خانه ی آمدند و روز عقد و عروسی را مشخص کردند قرار
بر این بود که عقد و عروسی در یک روز و در نیمه ی شعبان برگزار شود ...
اول قرار بود مراسم عروسی ما و ساؼر اینا تو یه روز باشه اما به خاطر فوت دایی مهرام عروسی آنها
مدتی عقب افتاد .
چند روز قبل از عروسی به همراه ساؼر و آیلار به خرید رفتیم. دو سه ساعتی در بازار چرخ زدیم و
دونه به دونه پاساژ ها رو زیر پا گذاشتیم تا بالاخره لباس مورد نظرم را پیدا کردم ...
لباسی سفید رنگ و پؾ دار با دنباله ی بلند ... آستین های لباس کوتاه بود و روی هر آستین آن پاپیون
کوچکی بود ... روی سینه و شکم لباس با مروارید ها و پولک های براق تزیین شده بود و دور کمر آن
هم کمربند پهن و زیبایی که از پشت بسته می شد و روی آن کار شده بود وجود داشت .
تور کوتاه و سه تیکه ای هم همراه لباس بود . از همان فروشگاه تاج پر نگین و کوچکی هم خریدم .
بعد از آن هم از توی همان پاساژ یک جفت کفش پاشنه بلند شیری زیبایی خریدم .
آیلار با دیدن لباس زیر گفت : لباس خواب خریدی ؟
من : نه !
دستم را گرفت و به سمت مؽازه کشاند : بیا بریم تو مردا رو لباسای این مؽازه خیلی حساسن
پوزخندی زدم و تو دلم گفتم : دوماد حتی عروسو نپسندیده تو نگران لباس خوابی ؟!
با هم به داخل مؽازه رفتیم . بعد از کلی جست و جو کلی لباس لختی و باز به انتخاب آیلار خریدم ...
چون قرار نبود بپوشمشون حرفی نزدم و فقط پولشونو حساب کردم .
romangram.com | @romangram_com