#فرشته_نجات_پارت_246

ایلسا : چرا می خواد

ارشیا : خودم بهت آمادگی می دم

ایلسا خندید : چه جوری ؟

ارشیا سرش را نزدیک برد : عسل می خوری ؟

ایلسا جیػ زد : نه ... دیوونه

ارشیا : چرا یه ذره عسل بخوری آمادگی پیدا می کنی

ایلسا : ارشیا پاشم می زنمتا ؟!

ارشیا : گفتم که زدن تو مثه ناز کردنه

ایلسا با مشت دو بار پشت سر هم به بازوی کوبید : پاشو برو بیرون تا داد نزدم مامان بیاد تو

ارشیا : داد بزن ببینم اونوقت مامان چه فکر ها که پیش خودش نمی کنه

ایلسا : ارشیا میری یا داد بزنم





ارشیا النا را در آؼوش کشید و به سمت در رفت : الان میرم با مامانت در باره ی خواستگاری امشب

حرؾ می زنم تو هم پاشو برو یه دوشی بگیر یه ذره به خودت برس مامانم اینا دیدنت وحشت نکنن

بیچاره ها !

ایلسا به طرفش نیم خیز شد که ارشیا بلند خندید و از اتاق خارج شد ...

لبخند روی لبهایش نقش بست ... در دلش از شادی طبل می نواختند ... بالاخره آروزی دیرینه اش تحقق

می یافت ...

آخر شب ارشیا به همراه خانواده اش به خواستگاری او آمدند ... همه چیز به خوبی و خوشی پیش می

رفت قرار عقد را برای سه ماه بعد یعنی یک ماه بعد از سال پدر ایلسا گذاشتند ... همه خوشحال بودند و

از همه خوشحال تر ایلسا و ارشیا بودند

از فردای آن روز خرید هایشان را شروع کردند هر روز به همراه هم و گاهی هم با بچه ها به بازار می

رفتند و وسایل مربوط به مراسم را می گرفتند ... دکور خانه را به کل عوض کردند و یکی از اتاق هارا

هم به بچه ها اختصاص دادند ... سرویش اتاق خودشان مخلوطی از رنگ های سفید و آبی ملایم بود ...

در آن مدت شرمین و آن پسر هم به سزای اعمالشان رسیدند ... آن پسر که معلوم شد دزدی سابقه دار و

قاچاقچیه هفت خطی است به حبس ابد و شرمین هم به هشت سال حبس ، دویست ضربه شلاق و پرداخت

سه میلیون تومان جریمه محکوم شدند ... و این چنین به سزای اعمال پست و کثیفشان رسیدند ...

سه ماه به سرعت سپری شد شد و در یک چشم به هم زدن روز عقدشان فرا رسید ... همه شور و شعؾ

زیادی داشتند

صبح زود همه به سمت محضر به راه افتادند

ایلسا و ارشیا کنار هم روی صندلی نشستند و عاقد شروع به خواندن خطبه کرد :دوشیزه ی محترمه ی

مکرمهسرکار خانم ایلسا فرجود فرزند جناب آقایآرش فرجود آیا به بنده وکالت می دهید که شما را با

مهریه ی معلوم یک جلدکلام الله ، یک جفت آینه وشمعدان ، یک باب واحد مسکونی و چهارده سکه ی

تمام بهارآزادی به نیت چهارده معصوم به عقد وازدواج دایمی جناب آقای ارشیا مهراد ولدآقای تارخ

مهراد درآورم ؟ آیا وکیلم ؟

این بارهم همان مهریه قبل بود ... ایلسا بعد از بار سوم بله را گفت و همه کل کشیدند ... ارشیا با لبخند

همان حلقه ی قبلی را به دست او کرد و ایلسا هم ...

بعد از محضر همگی به خانه ی آن ها رفتند ...

بردیا کنار ارشیا نشست و گفت : خوش می گذره تجدید فراش ؟





ارشیا : عالیه

بردیا : ببین تو داری دل منو آب می کنیا ... خوب برا منم بگیر ...

ارشیا : مگه تو برا من گرفتی ؟

بردیا : پس چی اگه اون روز تو تولد مامان من خانوادت با خانواده ی ایلسا اینا آشنا نمی شدن که الان

سینه قبرستون بودی

ایلسا اعتراض کرد : ا بردیا ... یه زبونم لال بگو

بردیا : چی ؟ من بگم زبون لال بشه واسه این ... عمرا !

romangram.com | @romangram_com