#فرشته_نجات_پارت_230
یاسمن : مطمئنی عزیزم ؟
ایلسا : آره مامان جان
یاسمن : پس شب بخیر
ایلسا هم زیرلبی گفت : شب بخیر
آن شب تا صبح کابوس می دید
وارد جنگل سرسبزی شد ... کسی رااز دور دید که به سمتش می آمد ... صورتش واضح نبود ... لباس
سراسر سفیدی به تن کردهبود ... نزدیک تر که شد آرام صدایش زد : ایلسا !
خودش را دید که از طرفی دیگر به سمت اومی آمد ... دست هایش به سمت مرد دراز شد و با لبخند در
آؼوشش جای گرفت ... صورت مردکم کم واضح می شد ... ارشیا بود ... خم شد و صورتش را بوسید
... لبخندی صورتش راپوشاند ... ناگهان بادی وزید و خودش از کنار ارشیا محو شد ... ارشیا هراسان
بهدنبالش گشت ... صدایش زد ... ایلسا با صدای بلند او را صدا زد ... ارشیا صدایش رانمی شنید ...
ایلسا به طرفش رفت و مقابلش ایستاد ... ارشیا هنوز هم صدایش می زد ...
یکدفعهاز آن محیط به بیرون پرتاب شد ... این بار جایی دیگر بود ... صدای گریه ی مردی میآمد ... به
سمت مرد رفت ... صورت مرد پایین بود و شانه هایش می لرزید ... مرد سرشرا بلند کرد ... بازم
ارشیا !
ارشیا با صدای بلند گریه می کرد و چیزی می گفت ... ارشیاجز صدای گریه اش چیزی را نمی شنید ...
صدایش زد : ارشیا ... اول آرام ... رفته صدایش بلند تر شد ... ارشیا !
که از خواب پرید ... از سر و صورتش عرق می ریخت ... یه لحظه یاد سفر مشهدشان افتاد در آن جا
هم این خواب را دیده بود ... معنی آن چه بود ... سر در گم از جا برخاست و به سمت دستشویی رفت و
آبی به سر و صورتش زد و چئن نزدیک اذان صبح بود وضوگرفت و پس از پهن کردن سجاده اش
مشؽول خواندن نماز شد ...
بعد از نماز چون خواب از سرش پریده بود وارد آشپزخانه شد و مشؽول تهیه ی صبحانه شد
ساعت شش به سمت اتاق بچه ها رفت تا آن ها را از خواب بیدار کند ... پس از بیدار کردن آن ها و
شستن دست و صورتشان لباس هایشان را به تنشان کرد و صبحانه ی آن ها بهشان داد و به سمت مهد به
راه افتادند
آن ها را تحویل مربی مهد داد و خود به سمت شرکت به راه افتاد
* * * * *
ارشیا صبح زود تر از همیشه از خواب برخاست و خود را آماده کرد و به سمت محل کار ایلسا به راه
افتاد مقابل شرکت نگه داشت و از ماشین پیاده شد و به آن تکیه داد و منتظر آمدن او شد ...
مشؽول نگاه کردن به اطراؾ بود که ماشین ایلسا را دید که کنار در پارک شد و خودش از آن پیاده شد
لبخندی زد و جدی به سمتش به راه افتاد ...
ایلسا از ماشین پیاده شد و با دیدن او اخم کرد و بی توجه به او به سمت در ورودی به راه افتاد ارشیا هم
به دنبالش : ایلسا خواهش می کنم یه لحظه صبر کن باهات حرؾ دارم
ایلسا : دیشب حرفاتو زدی جوابم گرفتی دیگه چی می خوای ؟
ارشیا : اون جوابی که من می خواستم نبود
ایلسا : مگه باید به میل تو حرؾ بزنم ؟
ارشیا : بله !
ایلسا : ارشیا خواهش می کنم ... من تازه می خوام عین آدم زندگی کنم برو بزار راحت باشم
ارشیا : خوب من دوست دارم بیا با من زندگی کن
ایلسا پوزخندی زد و گفت : آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ؟! بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا
؟ ... نمی خوام خودمو درگیرت کنم ارشیا ... اگه واقعا دوسم داری برو و بزار واسه خودم بمیرم ...
برو
ارشیا نالید : من دوست دارم
ایلسا : می خوام خودمو وقؾ بچه هام کنم نه به تو و نه به هیچ مرده دیگه ای نمی خوام فکر کنم ... برو
!
و به سمت شرکت رفت ... ارشیا از دور نظاره گرش بود ... اشک روی صورت ایلسا جاری شد ...
romangram.com | @romangram_com