#فرشته_نجات_پارت_212

ایلسا : فعلا همونطوره بچه ها چه طورن ؟ اذیتت نمی کنن ؟

تارلا : نه النا خوابه امیرحسین هم داره کارتون نگاه می کنه

ایلسا : ببخشید تارلا جان تو هم تو زحمت افتادی

تارلا : نه بابا چه زحمتی بچه های آرومین باهاشون سرمم گرم میشه ... ایلسا اگه اتفاقی افتاد خبرم کن

ایلسا : باشه عزیزم منم برم بالا برم به چیزی نیاز ندارن ؟

تارلا : باشه خوب خدافظ

ایلسا : خداحافظ

از نماز خانه خارج شد و به سمت ccu رفت ... با دیدن چشمان گریان یاسمن و کیارش و فرهاد و انبوه

دکتر و پرستاران ترسی وجودش را در بر گرفت ... با پاهایی لرزان جلو رفت در همین لحظه دکتر

بیرون آمد و همه به سمتش هجوم بردند فرهاد زود تر از همه پرسید : چی شده دکتر ؟ حال بابام خوبه ؟

دکتر سرش را به نشانه تؤسؾ تکان داد : متؤسفم که اینو می گم ... اما ایشون ... فوت شدن !

چشم هایش تار می دیدند ... اشک در چشمانش جمع شد : بابایی !





سرش گیج می رفت و بدنش تحمل وزنش را نداشت دستش را جلو برد و تا از افتادنش جلو گیری کند اما

دیر بود و با صدای وحشتناکی به زمین افتاد ... با شنیدن صدا همگی به طرفش برگشتند فرهاد که به

خود آمده بود به سمتش دوید و او را در آؼوش گرفت

دکتر دستور داد او را به اتاقی ببرند و سرمی برایش تجویز کرد ...

یاسمن با زانو هایی ناتوان روی صندلی نشست و سرش را به زیر انداخت و آرام آرام اشک ریخت ...

یگانه که تازه وارد بخش شده بود به سمتش رفت و او را درآؼوش گرفت یاسمن نالان گفت : دیدی چی

شد آبجی ... دیدی چجور آرش تنهام گذاشت و بچه هامو یتیم کرد ... حالا من بدون اون چه کار کنم

یگانه با چشمانی اشکی او را در آؼوش فشرد و سعی داشت آرامش کند : آروم باش خواهرم خودتو

کنترل کن

یاسمن از شدت گریه نمی توانست حرؾ بزند ... آنقدر گریه کرد که در آؼوش خواهرش از هوش رفت

...

فصل بیست و نه

در یک چشم به هم زدن مراسم خاک سپاری و سوم تمام شد ... ایلسا پس از سه روز بیهوشی ، به هوش

آمد ...

موقع خاک سپاری هم خیلی بی تابی می کرد ... گوشه تابوت پدرش را گرفته بود و نمی گذاشت او را

خاک کنند فرهاد با چشمان پر اشکش جلو رفت و او را از تابوت دور کرد : عزیزم آروم باش ... بزار

بابا رو خاک کنیم

ایلسا : نمی خوام ... من نمی ذارم بابامو ببرید

فرهاد : گلم تو که بی تابی می کنی بابا اذیت می شه ها !

ایلسا : نخیرم ... نمی خوام

فرهاد سعی کرد او را از قبر دور کند و با سر به گورکن اشاره کرد تا کارش را شروع کند ... ایلسا که

حرکت او را دید گفت : نه ... نمی زارم بابامو ببرید ... فرهاد تو رو خدا نزار باباییمو ببرن ... فرهاد

تو روخدا جلوشونو بگیر ... فرهاد تو رو خدا ... بزارم برم

فرهاد او را سخت به خود چسبانده بود و اجازه تکان خوردن به او نمی داد





ایلسا با گریه گفت : نامردا ... نبریم بابامو ... فرهاد تو بگو ... بگو بزارن حداقل بابامو واسه بار آخر

ببینم

فرهاد : می خوای خودتو اذیت کنی ؟

ایلسا : نه به خدا فقط بزار ببینمش

فرهاد : به شرطی که بی تابی نکنی باشه ؟

ایلسا : باشه باشه .

هر دوبه جنازه نزدیک شدند ... ا ل یسا کنار پدرش زانو زد و ملافه را از صورت او کنار زد ...نگاهش

به چهره ی نورانی او افتاد ... با گریه زمزمه کرد : بابایی ... بابایی مهربونم زود نبود بری بی معرفت

... این همه مدت ازم دوری کردی که تا بیا ول کنی بری ؟ صورتش را روی صورت او گذاشت و با

romangram.com | @romangram_com