#فرشته_نجات_پارت_209


شرمین داد زد : موقعی هم که با اون ازدواج کردی اشتباهی منو صدامی زدی جاش ؟

ارشیا عصبی شد : صداتو بیار پایین حالا مگه چی شده ؟ اصلا دلم می خواد و همه رو به اسم ایلسا صدا

می زنم ... .

به سمت اتاقش رفت و در را محکم کوبید .

کلافه روی تخت نشست و سرش را میان دست هایش گرفت : خدایا دارم دیوونه میشم ... چرا دست از

سرم بر نمی داره ؟!

شرمین در را آهسته باز کرد و وارد شد : ارشیا !

ارشیا به سمتش برگشت : چیه ؟

شرمین وارد شد : می بخشید تقصیر من بود نباید زود عصبی می شدم

ارشیا : نه ... تقصیر خودمم بود تو منو ببخش

شرمین خندید و به سمتش رفت : خوب پس برو دوشتو بگیر تا خودم برات لباستو اتو کنم

ارشیا هم لبخند زد : باشه .

* * * * *





فصل بیست و هشت

آب حمام را بست و النا را که می خندید میان حوله ی عروسکیش پیچاند و بیرون آمد ... نگاهی به امیر

حسین که روی مبل خوابش برده بود انداخت و لبخند زد ... النا را روی تختش گذاشت و لباس هایش را

تنش می کرد که زنگ زده شد

او را در آؼوش گرفت و به سمت در رفت ... فرهاد پشت در بود بود

در را برایش گشود و فرهاد وارد شد : سلام

ایلسا : سلام خوبی ؟ تنهایی ؟

فرهاد : آره

ایلسا : بیا تو .

فرهاد وارد شد و به سمت مبل ها رفت با دیدن امیر حسین گفت : این بچه که گردنش شکست رو این

مبل

ایلسا : داشتم النا رو حمام می دادم اومدم بیرون دیدم خوابش برده

فرهاد او را روی مبل خواباند و کنارش نشست : تو خوبی ؟ اذیتت نمی کنن ؟

ایلسا : نه ... بچه های آرومین

فرهاد دست دراز کرد و النا را از آؼوش او گرفت و گفت : اینو بده به من برو یه چی بیار بخورم گلوم

خشک شد

ایلسا : باشه

فرهاد لپ های سرخ النا را بوسید و با خنده گفت : چه عروسک خوشکلی هستی تو دایی جون

النا خندید : قربون خنده هات ... نگا لپاشو ... ایلسا لپاش سوراخ می شه .

ایلسا از آشپزحانه بیرون آمد : آره لپ های امیر هم سوراخ می شه

فرهاد نگاهش را به او دوخت : چند وقته نرفتی سراغ مامان اینا ؟

ایلسا : از بعد طلاقم .

فرهاد : هشت ماه بیشتره نه ؟!





ایلسا : فک کنم

فرهاد : از حال بابا خبر داری ؟

ایلسا : نه ... اون خودش به من گفت برو

فرهاد : حالش خوب نیست

ایلسا متعجب گفت : کی ؟

فرهاد : بابا قلبش درد گرفته ccu بستری شده

ایلسا نگران پرسید : کی ؟ چرا زود تر به من نگفتی ؟

فرهاد : یه هفته ای میشه


romangram.com | @romangram_com