#فرشته_نجات_پارت_207
جرم بچه دزدی ازت شکایت می کنن ؟
ایلسا : نه مادر زن پدر و مادرشون مردن و با خانواده ای عموشون زندگی می کردن که زن عموئه
بیرونشون کرده ... دوست هم ندارم کسی باهاشون بد رفتاری کنه چون خیلی ناراحت می شم
فرهاد : هر اتفاقی افتاد پای خودت
ایلسا : من پی همه چیز رو به تنم مالیدم پس نگران نباشین
یاسمن : همیشه کارات عجیب ؼریبن
ایلسا : وا مامان بچه آوردن که دیگه عجیب نیست
یاسمن : تو عجیبش کردی آخه کدوم آدم عاقلی میاد بچه از تو پارک میاره
ایلسا : چه عیبی داره مادر من ؟
یاسمن : پر از عیبه
ایلسا : مامان تو رو خدا بی خیال
یاسمن چشم ؼره ای بهش رفت ...
تارلا النا را در آؼوش گرفت : چه نازه ایلسا دختره ؟
ایلسا لبخند زد : آره اسمش الناست یک سالشه
تارلا : خیلی خوشکله ... پسره همینطور
ایلسا : بچه های منن دیگه !
* * * * *
بسیار زود این خبر در تمام فامیل ایلسا پیچید خیلی ها با کاری که کرده بود مخالؾ بودند ... اما ایلسا به
تمام حرؾ هایشان بی توجه بود ...
روز عروسی ژالان به همراه بچه ها به خانه ی ژیار رفت ... روز خوبی بود بدور از فامیل و استرس
هایش در کنار کودکانش خوش گذراند ... فقط گاهی یاد ارشیا دلش را می آزرد
شب که به خانه بازگشتند بچه ها را خواباند و بالای سرشان نشست ...
به عکس ارشیا خیره شد ... زمزمه وار گفت : سخته ارشیا ... سخته دور از تو زنده بودن ، خیلی
دلتنگتم ، کاش می دیدمت ... چند روزه دور از تو دارم نفس می کشم ؟ ... زیاده نه ؟ ... اگه دست خودم
بود همین امروز به این زندگی لعنتی پایان می دادم ... تو خوشحالی ؟ خوشبختی ؟ روزات خوش می
گذره ؟ ... می دونم خوشی ... منم با یادت می خوام خوش باشم ... با این بچه ها ... بیش تر از همیشه
دوست دارم ... فراموش کردنت محاله عمر من ... دارم با ؼم نبودت کنار میام با ؼم اینکه دستای
مردونه ات دست دیگه ای رو بگیره ... به اینکه آؼوش گرم و شونه های پهنت پناه بی کسی های یکی
دیگه باشه ... تو از اول هم سهم من نبودی ... من زیاده خواه بودم ... ببخش اگه یه دو سالی در کنار من
بد گذروندی ... حالا با عشقت خوش باش .
روی عکس را بوسید و روی تشک دراز کشید و با رویای ارشیا به خواب رفت .
* * * * *
ترمز دستی را کشید و ماشین را کنار خیابان پارک کرد و به درب خانه خیره شد ... چند لحظه بعد در
باز شد و ایلسا به همراه امیرحسین و النا بیرون آمد ...
امیر حسین دست او را ول کرد و به سمت ماشین دوید : مامان امروز بعد از مهدکودک میریم پارک ؟
ایلسا لبخند زد : اره قربونت برم اگه کارک زود تموم بشه می برمتون شهر بازی
امیرحسین با خوشی دست هایش را بهم کوبید : آفرین مامان مهربونم تو یه عالمه مهربونی
ایلسا خندید : باشه حالا سوار شو که دیرمون نشه
امیر خندید : باشه بزن بریم !
هر دو خندان سوار شدند و ماشین به حرکت در آمد ...
لبخندی روی لب های آرش پدیدار شد : خوشحالم که خوشی عزیزدلم ...
ماشین را روشن کرد و به سمت بیمارستان به راه افتاد
* * * * *
تنها توی خانه نشسته بود و تلویزیون می دید ... خیلی خسته بود ... از صبح توی این ترافیک سنگین
romangram.com | @romangram_com