#فرشته_نجات_پارت_201
ایلسا : باشه
ژالان : خوب دیگه من فعلا می رم آخر هفته میام خونتون
ایلسا : نه ... اون جا نرو
ژالان : چرا ؟
ایلسا : جا به جا شدم ... آدرس جدید رو برات اس می کنم
ژالان : ا بار کردین ؟ خونه ی جدید مبارک
ایلسا : مرسی
ژالان : پس من برم دیگه بای بای
ایلسا : خداحافظ
پس از اتمام تماسش به آشپز خانه رفت تا ؼذایی تهیه کند ... بسته ای همبر از فریزر بیرون آورد و
مشؽول سرخ کردن آن ها شد ...
ؼذایش که تمام شد تلفن زنگ زد ... ظرؾ ها را در ماشین ظرفشویی گذاشت و به طرؾ تلفن رفت ...
صدای شاد فرهاد در گوشی پیچید : سلام آبجیه خوشکل من ... چطوری ؟!
ایلسا : بدک نیستم تو خوبی ؟ تارلا خوبه ؟
فرهاد : آره خوبیم چه می کنی ؟
ایلسا : داشتم ؼذا می خوردم
فرهاد : اِی شکمو
ایلسا : ا فرهاد اذیت نکن
فرهاد : باشه گلم ... راستی یه چیزی ؟!
ایلسا : چی ؟
فرهاد : Seng-il-ul Chuk-ha-ham-ni-da
ایلسا : چی ؟
فرهاد : یعنی تولدت مبارک موشی
ایلسا خندید : تبریک گفتنت هم مثه آدم نیست ... مرسی
فرهاد : قابل نداشت ... شب حوصله داری بیایم دنبالت بریم بیرون ؟
ایلسا : نه تو رو خدا ... خیلی خستم می خوام زود بخوابم
فرهاد : حرؾ نباشه ساعت هفت آماده می شی تا با هم بریم بیرون
ایلسا : اما آخه فره...
صدای بوق ممتد تلفن نشان از قطع شدن تلفن می داد ... کلافه گوشی را سر جایش گذاشت و به سمت
اتاقش رفت ... پس از تعویض لباس هایش روی تخت دراز کشید ... قاب عکس ارشیا را مثل همیشه در
آؼوش کشید ماه ها بود که با عکس او زندگی می کرد و با نگاه به چشم های زیبای او به خواب می
رفت ... .
* * * * *
شب به همراه تارلا و فرهاد و پارسا و تلناز به شهربازی رفتند ... ایلسا برخلاؾ همیشه هیچ شوقی برای
سوار شدن روی وسایل بازی نداشت ... فرهاد و پارسا به همراه همسرانشان سوار سورتمه شدند و ایلسا
هم رو صندلی نشست و به اطراؾ نگاه می کرد ... صدای جیػ و داد و فریاد شاد جوان تر ها فضای
پارک را پر کرده بود ... با صدای پسر کوچکی به خود آمد برگشت و نگاهش به سمت او کشاند ... پسر
کوچکی با لباس های ژولیده و صورتی کثیؾ به اصرار می خواست فالی به یک زن و مرد بفروشد ...
مرد با عصبانیت او را به کناری هل داد : اَه ول کن سیریش
پسرک روی زمین افتاد و گریه اش گرفت ... ایلسا عصبانی شد و نزدیک آن ها شد ... رو به مرد گفت
: خجالت نمی کشی زورت رو رو یه بچه خالی می کنی ؟ واسه همین هیکل گنده کردی ؟
مرد : تو رو سننه ؟ به تو چه ؟
ایلسا : نمی خوای فال بخری درس بگو باید دست رو بچه بلند کنی ؟
مرد : برو بابا ...
و دست زن را گرفت و به سمت دیگری برد
romangram.com | @romangram_com