#فرشته_نجات_پارت_199


با گریه جواب داد : خسته شدم مامان ... خیلی خستم ... دارم از پا درمیام ... چرا خدا جونمو نمی گیره

راحتم کنه

یاسمن او را به آؼوش کشید : عزیزم آروم باش چرا کفر میگی

ایلسا در آؼوش مادرش به هق هق افتاد

یاسمن در حالیکه او را نوازش می کرد گفت : بهم نمی گی چی شده ؟ من که می دونم یه اتفاقی افتاده که

تو از ما پنهون می کنی

ایلسا هیچ چیزی نگفت فقط در دامان مادرش گریه کرد

* * * * *

ارشیا از صبح به همراه شرمین به توچال رفته بود و بعد از ظهر خسته و درمانده به خانه برگشت ...

یک راست به حمام رفت و دوش آب گرمی گرفت ...

پس از آن در حالیکه آهنگ شادی را زمزمه می کرد جلوی آینه ایستاد و موهایش را با حوله خشک کرد

... پس از آن به سمت کمدش رفت تا لباسی بردارد که دستش به جعبه ای خورد و جعبه از کمد به بیرون

افتاد ... خم شد و آن را برداشت ... خودکار اهدایی ایلسا بود ... نگاهش را به آن دوخت ... حس خاصی

داشت ... بی اراده خودکار را به لب هایش نزدیک کرد و آن را بوسید سپس آن را توی کیؾ کارش

گذاشت و لباس هایش را پوشید و پس از برداشتن وسایل کارش به سمت پذیرایی رفت و روی میز مقابل

ای سی دی نشست و مشفول طراحی شد ...

* * * * *

آخر هفته همه ی فامیل در خانه ی خانم بزرگ جمع شدند تا برای تعطیلات عید برنامه بریزند ... ارشیا

این بار تنها بود ... بدون ایلسا ... ماشین را در حیاط پارک کرد و وارد شد و سلام کرد ... همه جوابش

را دادند کنار ارسلان نشست : چه می کنی با این دختر عمه ی ما ؟!

ارسلان : خوبه ... می سازیم با هم ... دنبال کارای مراسمیم آخه تو عید می خوایم جشنمونو بگیریم و

بریم سر خونه زندگیه خودمون





ارشیا : خوبه انشالله خوشبخت بشین

ارسلان : ممنون تو چه می کنی شنیدم این شرمین باز پیله کرده بهت ؟!

ارشیا : خودمم راضی ام

ارسلان : دیوونه ای تو اون بار درس عبرت برات نشد ؟

ارشیا : اون از رفتارش پشیمونه

ارسلان : توبه ی گرگ مرگه

ارشیا : خودت داری می گی گرگ نه شرمین

ارسلان : عقلت واقعا کمه

ارشیا : مرسی

عماد رو به ارشیا گفت : تو چه می کنی باباجان خوبی ؟

ارشیا : آره آقا بزرگ خوبم

عماد : تنهایی تو اون خونه سختت نیست ؟

ارشیا : نه من که به تنهایی عادت دارم

عماد : چرا بر نمی گردی پیش خانوادت ؟

ارشیا : تو اون خونه راحتم

ارسلان با طعنه گفت : آره دیگه تو اون خونه پره از خاطرات ایلسا ... با خاطراتش زندگی می کنه

ارشیا خیره نگاهش کرد

عماد سر تکان داد : هیچ فکر نمی کردم اون دختر یه روزی همچین کاری با ارشیا بکنه ... مار خوش

خط و خال مثه یه باد اومد و ارشیا رو به خودش وابسته کرد و زندگیشو بهم ریخت و رفت ...

ارشیا خنده اش گرفت ...

صدؾ : بیچاره بچم از زن جماعت شانس نیاورد

بعد از اتمام صحبت های متفرقه تصمیم بر این شد که برای تعطیلات همگی به شیراز سفر کنند






romangram.com | @romangram_com