#فرشته_نجات_پارت_195
خیلی دوست داشتم ... و دارم تا عمر دارم به یاد تو می مونم ...
میرم باچشمای خیس و قلبی بی گناه
میرم حتی نمی ندازی به من یک نگاه
هر جا می رم اما بازم یادت می افتم
اینو به همه گفتم ، اینو به همه گفتم
نگاه ؼرق اشکش را از او گرفت و با شانه هایی افتاده از اتاق خارج شد ...
ارشیا خواست از اتاق خارج شود که صدای قاضی را از پشت سرش شنید : اشتباه کردی پسرجان !
ارشیا کمی مکث کرد و سپس از اتاق بیرون رفت شرمین بیرون منتظرش بود با خنده به طرفش آمد :
دیگه همه چی تموم شد ارشیا تو باز مال خودم شدی
ارشیا هم متقابلا لبخندی به رویش زد : آره
هر دو شانه به شانه ی هم از دادگاه خارج شدند
فصل بیست و پنج
روزها از پس هم می گذشت و ایلسا مؽموم تر در لاک خود فرو رفته بود ...
آن روز از صبح زود به اصرار زیاد تارلا که از تمام جریان خبر داشت همراه آن ها به آرایشگاه رفت
... اگه به اصرار فرهاد نبود توی عروسیشان هم شرکت نمی کرد
آرایشگر طبق سفارش ساؼر او را طرز زیبایی آرایش کرد ... موهای بلندش را به شکل نیمه باز پشت
سرش جمع کرد و تیکه ی پایینش را فر کرد که اگر خواست شالش را روی آن بگذارد خواب نشود
صورتش را هم آرایش خلیجی کرد لباسش هم لباسی دکلته به رنگ سفید شیری بود که اندازه ی آن تا
روی مچ پاهایش بود کت آستین بلندی هم برای روی لباس وجود داشت ... ساؼر با دیدن او در آؼوشش
کشید و گفت : قربونت بشم عزیزم چقدر خوشکل شدی
ایلسا صورتش را بوسید : تو هم خوشکل شدی عزیزم
نیم ساعت بعد هر سه داماد به همراه عروس هایشان سوار ماشین شدند و به سمت آتلیه ی عکس به راه
افتادند ... ایلسا هم به تنهایی سوار ماشینش شد و به طرؾ تالار راند ...
از روبه روشدن با ارشیا واهمه داشت ... حتما شرمین هم با او می آمد و او تحمل دیدن آن را با هم
نداشت ...
ماشین را در قسمت مخصوص پارک ماشین ها پارک کرد و وارد تالار شد ... آرش ، یاسر ، مجتبی ،
جمشید ) نام پسر تهمورس و سومین پادشاه پیشدادی ( پدر تارلا و تلناز ، پدرام و کیارش کنار در ایستاده
بودند ... ایلسا سر به زیر انداخت و آرام سلام کرد ... همه جز پدرش جوابش را دادند ... وارد شد و با
قدم هایی آرام به سمت اتاق پرو ته سالن رفت ... جشن مختلط بود به همین خاطر کت لباسش را روی آن
پوشید و شالش را هم به سر کرد و بیرون رفت ...
روی میزی خالی نشست و به دیگران چشم دوخت ... تقریبا همه ی فامیل هایشان آمده بودند ... توی این
دوهفته خودش را توی خانه حبس کرده بود و به هیچ کدام از تماس هایی که بهش می شد جواب نمی داد
...
مادرش را از دور می دید که به سمتش می آمد ... از جا برخاست و در آؼوش او جای گرفت ... یاسمن
او را تنگ در آؼوش فشرد : عزیز دلم ... کجایی تو دلم برات تنگ شده بود
ایلسا : لازم بود با خودم خلوت کنم
یاسمن به او چشم دوخت : چقدر خوشکل شدی
ایلسا : شماهم خوشکل شدی
یاسمن : چرا تنها نشستی مادر بیا اونور پیش بقیه
ایلسا : تنها راحت ترم مامان
یاسمن کمی نگاهش کرد و او را تنها گذاشت ... ایلسا نگاهش به در ورودی بود و به مهمان هایی که می
آمدند نگاه می کرد که خانواده ی مهراد وارد شدند ... نگاه بی قرارش روی صورت ارشیا ثابت ماند ...
چقدر دلتنگش بود ... نگاهش متوجه شرمین شد که دست در دست او بود و به هم لبخند می زدند ...
لبخند تلخی روی لب هایش جای گرفت : خوشبخت باشی عشق من !
romangram.com | @romangram_com