#فرشته_نجات_پارت_165
به فرودگاه آمده بودند ... ساؼر مهرام ایلسا ارشیا فرهاد تارلا متین نسیم مهداد و خورشید )آفتاب تابان (
همسرش پدر و مادرش خواهر و برادرش و پدر و مادر سروش !
بارانه همه را تک تک به آؼوش کشید و حلالیت طلبید که اگر دیگر او را ندیدند ببخشند ...
وقتی ایلسا او را در آؼوش گرفت گفت : بارانه ... مطمئنی کارت درسته ؟
بارانه سرش را تکان داد
ایلسا : نمی خوام تو تصمیمت دخالت کنم اما سروش گناه داره
بارانه جوابی نداد
گوشه ای کنار بقیه ایستاده بود و منتظر اعلام برای حرکت بود که گوشی اش زنگ خورد ... با دیدن
شماره ی سروش لرزید ...
جواب داد : جانم ؟
سروش : جونت سلامت عزیزم ... خوبی بارانم ؟
بارانه : آره تو خوبی ؟
سروش : نه ...
بارانه : چرا ؟
سروش : آخه جونم داره میره
بارانه جواب نداد
سروش : باران ؟
بارانه : بله ؟
سروش : باهام حرؾ بزن
بارانه : چی بگم ؟
سروش : بگو ... دوسم داری .
بارانه چشمانش را بست : دوست دارم سروش ... خیلی دوست دارم !
سروش : پس نرو باران !
بارانه : نمیشه .
سروش : باران !
بارانه : بله !
سروش : بازم بگو ... بگو دوسم داری
بارانه بؽض کرد : دوست دارم ... دوست دارم ... دوست دارم و اشک هایش روان شد : سروش
هیچوقت فراموشت نمی کنم !
سروش سرش را صندلی ماشینش تکیه داد و نفس عمیقی کشید : منم ... منم دوست دارم عشقم ... بارانم
... دوست دارم ... هیچوقت فراموشت نمی کنم ... قلبم وقتی که می تپه به یادته ... تا ابد !
بارانه گفت : چرا نیومدی بدرقه ؟
سروش : خواستم بیام ... واسه آخرین بار چشمای خوشکلتو ببینم ... بؽلت کنم و عطرتو تو خودم ذخیره
کنم ... اما ... نتونستم ... نتونستم بیام و رفتنتو ببینم ...
بارانه با گریه گفت : می یومدی من می دیدمت تا دلم برات تنگ نشه
سروش : گریه نکن باران من ... گریه نکن قلبم تیکه تیکه میشه ...
بارانه : سروش !
سروش : جان سروش ... عمر سروش ... بگو دردت به جونم !
بارانه : یه بار دیگه بهم بگو آفتابه
اشک های سروش جاری شد و پهنای صورت مردانه اش را فرا گرفت : آفتابه ... تو آفتابه ی منی ...
جیگر خوشکلمی ... گوگولیه منی ... باران ؟
بارانه : بله ؟
سروش : دوست دارم ...
بارانه : منم
romangram.com | @romangram_com