#فرشته_نجات_پارت_129
ایلسا : ا ... برنجت که فقط سفید نیست ... زردم داره تازه ماست هم هست بریز رو برنجت بخور و با
حرکتی باقی مانده ی ماست را روی برنج او خالی کرد
داد ارشیا درآمد : اِی ... دیوونه چی کردی ؟
ایلسا : خوشمزه می شه بخور
ارشیا : دیوانه ی مریض !
ایلسا : از شوهرم گرفتم ... آخه می دونی یه سری کرم ها داره که از وقتی عروسی کردیم به من
منتقلشون کرده
ارشیا با ؼیض نگاهش کرد : ا ... اینطوری نگام نکن خودمو خیس می کنم ... لباس اضافی نیاوردم با
خودم ...
همه خندیدند ارشیا هم خنده اش گرفت ...
شرمین با خود شیرینی گفت : ارشیا جان اگه گرسنه ای ؼذای من هستا ... این طرفش دست نخورده
است
ایلسا آروم گفت : ایش ... ارشیا ؼلط می کنه ؼذای تؾ تفیه تو رو بخوره ... همینم کم مونده .
علاوه بر ارشیا و فرهاد و پارسا و بردیا که نزدیکشان بودند هم شنیدند
ایلسا : نه شرمین شما بخور ... ارشیا ؼذای دهن دهنیه کسی رو نمی خوره
شرمین : قبلا که می خورد
ایلسا هم با پر رویی گفت : آره ... البته الانم می خوره منتها باید ببینه اون طرؾ کیه ... ارشیا دوس
نداره کثیؾ بشه ...
شرمین ساکت شد
ایلسا زیر لب گفت : شیطونه می گه برم بزنم لب و دهنشو جر بدم که دیگه هوس خود شیرینی نکنه
ارشیا هم زیر لبی گفت : بی تربیت !
ایلسا با خنده به پهلویش کوبید : ساکت !
* * * * *
ظهر که به خانه بازگشتند همه برای استراحت به اتاق هایشان رفتند ... ایلسا هم راهی اتاق خود شد و
بلافاصله پس از تعویض لباس هایش روی تخت دراز کشید وخوابید ...
ارشیا و فرهاد هم در حیاط ساعتی را به گفت و گو گذراندند و سپس هر کدام راهی اتاق های خود شدند
...
وارد اتاق که شد ایلسا رادید که به آرامی روی تخت دراز کشیده و خوابیده بود ... لباسش را عوض کرد
و کنار او نشست و به چهره ی معصوم و مهربان او خیره شد ... خدایا چرا از بین این همه آدم تو دنیا
این دختر باید بیاد به قول خودش عاشق من بشه ؟! ... مگه من چی دارم که دیگران ندارن ؟ ... خدایا
می ترسم ... اون شکننده است ... ظریفه ... کوچولوئه ... مهربونه ... می ترسم بشکنه و از پا در بیاد
... خدا پرا من نمی تونم هیچ حسی بهش داشته باشم ؟؟؟ ... خدا کمکمون کن ... کمک کن زود تر از من
خسته بشه و بره ...
ارشیا فکر می کرد که احساس ایلسا یک حس زود گذر و صرفا به خاطر عادته ... اون نمی فهمید که
ایلسا با ذره ذره ی وجودش عشق اونو طلب می کنه ... نمی فهمید که حس ایلسا چیزی فراتر از عادت و
دوس داشتن و عشق است ...ایلسا اورا می پرستید ... درک نمی کرد که ایلسا با همه ی احساسش
خواهان اوست ... می خواست که ایلسا از او دور شود اما خبر نداشت که تقدیر چه اتفاق هایی را
برایشان نوشته ... ایلسا طبق گفته ی خودش تا آخرین لحظه ی عمرش و تا آخرین قطره ی خونش از
عشقش دفاع می کرد ... شاید ارشیا موقعی به این گفته می رسید که خیلی دیر شده باشد ... شاید ! ...
ارشیا دستمالی را لوله کرد و با لبخند به بینی ایلسا کشید ... چند بار این کار را تکرار کرد ... ایلسا
تکان مختصری خورد و بینی اش را مالش داد ... ارشیا خندید و دوباره دستمال را به بینی اش کشید ...
ارشیا با دست محکم به دماغ خود کوبید که ارشیا ؼش ؼش خندید ... دوباره تکرار کرد ... ایلسا با لحن
خواب آلودی به دست ارشیا زد : برو ...
ارشیا بازم به بینی اش زد ...
romangram.com | @romangram_com