#عشق_در_ابهام
#عشق_در_ابهام_پارت_270


به محض اینکه مهسا از در رفت بیرون پریناز رو به باربد گفت: فرستادیشون

برن....ترسیدی من معتادشون کنم یا خودشون نخواستن رفیق معتادشونو ببینن....

باربد با ابروهای بالا پریده به من نگاه کرد....سعی کردم محکم باشم و بغض تو

گلوم صدامو نلرزونه...با اطمینان گفتم: بهش گفتم همه چیزو میدونیم...

مادر پریناز درحالی که گریه میکرد گفت: این چه طرز حرف زدنه دخترم...کسی با

تو این رفتارو نمیکنه مخصوصا هستی که اینقدر دوست داره...چرا خودتو باختی مادر...

_پدر پریناز: ی اشتباهی کردی...تاوانشم با سلامتیت دادی...کسی حق نداره تورو

ملامت کنه.....

_باربد: هردوتا حدسات اشتباه بود پریناز خانم.....

پریناز منتظر نگاش کرد و باربد ادامه داد:فک کنم یادن رفته برام چه حکمی

داری؟ برام عزیزی اونقدری که هیوا برام عزیزه چون هستی دوست داره...

_پریناز: میدونم....

_باربد: نمیدونی...اگه میدونسی این حرفو نمیزدی..... بین اون آدمایی که الان

فرستادمشون برن کسی نیس که ضعیف النفس باشه و بخواد معتاد بشه...همشون قدرت

( نه ) گفتن دارن...نیازی نیست کسی دائم نگرانشون باشه...

_پریناز:منم داشتم...هم قدرت ( نه ) گفتنو داشتم هم ضعیف النفس نبودم...منم

دلم نمیخواست اون لعنتی رو بکشم....

_باربد: اما با تسلیم اعتیاد شدنت ثابت کردی هستی....ثابت کردی یکی رو

میخوای همش مراقبت باشه...اینکه یکی دائم نگران باشه واست....

_پریناز: اون ی اتفاق بود...

_باربد: قبول...اما اتفاق ی بار پیش میاد...ولی تو تکرارش کردی....

_پریناز: تو حق نداری از من حساب پس بگیری...

پریدم وسط حرفش و گفتم: من چی؟ حق دارم ازت حساب بگیرم؟ پریناز این چه

غلطی بود تو کردی....

سرشو پایین انداخت و گفت:معذرت میخوام...

_آرمان: با معذرت خواهی تو چی مثل قبلش میشه؟ دل شکسته ی من درست

میشه؟

_پریناز: آرمان....

_آرمان: هیچی نگو پریناز...هـیـچـــی....الان اگه اینجام فقط به خاطر اینه که

حسابمو باهات تصویه کنم...

_پری: اول منو از اینجا ببرید بیرون بعد هرکاری بخوایید میکنم...منو ببرید خونه

romangram.com | @romangraam