#عشق_در_ابهام
#عشق_در_ابهام_پارت_268
اونقدر بی رمق شده بودم که توان مخالفت نداشتم....
به خودم که اومدم متوجه شدم داره میره سمت پارکینگ....تمام قدرتم جمع کردمو
بازومو از توی دستش بیرون کشیدم و گفتم: نشنیدی چی گفتم؟ میگم اون مزخرفات
چی بود دکتر گفت....
باربدم که معلوم بود عصبی شده برگشت سمتمو داد کشید: مضخرف نبود...مگه
نشنیدی چی گفت؟ پریناز معتاد شده....شیشه میکشه...میفهمی...
تکون نمیخوردم....همونجور سرجام وایساده بودم و خیره بودم به باربد....اختیار
اشکام دست خودم نبود....حس کردم دنیا داره دور سرم میچرخه....باورم نمیشد...پریناز
من؟ اون دختر معصوم و پاکی که همیشه از سیگار کشیدنای دوره ی مجردی من حرص
میخورد حالا...حالا معتاد شده...امکان نداره....اینا همشون دارن چرت میگن...پریناز
اینجوری نیست....اون معتاد نیست...
باربد اومد سمتم اما من هیچ تکونی نخوردم....بازوهامو گرفت و گفت: برید
خونه...همتون برید خونه...پرینازو میفرستم کمپ ترک اعتیاد...بییست روز اونجا میمونه
بعد میاد پیشمون...ولی تا اونروز هیچکدومتون نباید ببینیدش...
دستاشو محکم پس زدم و گفتم: دفعه ی اخرت باشه راجب پریناز اینجوری حرف
میزنی...اون معتاد نـیـســـت....
_باربد: تمومش کن هستی...به خودت بیا
_مهسا: این امکان نداره....حداقل درمورد پری غیرممکنه...
_هیوا: باربد ینی واقعا....
_باربد: چی دارید میگید شماها...من که دشمنش نیستم بخوام به دروغ این حرفو
بزنم....چرا موقعیتو درک نمیکنید....
_هستی: واسه اینکه همچین موقعیتی امکان ناپذیره...
_باربد: خانمم...شده...پیش اومده....حالا به جا اینکه احساسی تصمیم گرفته بشه
باید حل بشه....
_سیاوش: آرمان چطوره؟
_باربد: چطوری باید باشه...داغون...
_هستی: میخوام ببینمش...
_باربد: نمیشه هستی جان نمیشه...
اشکامو با پشت دست پاک کردم و گفتم: بابد ببینمش باربد خواهش میکنم...
_باربد: آخه...
_هستی: جون بارانا بزار ببینمش...
romangram.com | @romangraam