#عشق_در_ابهام
#عشق_در_ابهام_پارت_260
_آره خوبه...از وقتی تو رفتی دیگه بیدار نشده....
_باشه...مراقب خودتون باشید...
_توهم...فعلا..
_شب بخیر....
گوشی رو قطع کردم و ی نفس عمیق از سر آسودگی کشیدم....
برگشتم سمت آرمان و خواستم حرف بزنم که در باز شد و دکتر اومد بیرون...هردو
به سمتش رفتیم....دکتر پوفی کرد و رو به آرمان گفت: شما همسرشون هستید؟
_آرمان:بله...
_دکتر:راسش خبرای خوبی براتون ندارم....
حس کردم تو ی لحظه رنگ آرمان پرید....چهره اش به خوبی بیانگر حال بد
درونش بود....مشخص بود نمیتونه حرف بزنه بری همین من ادامه دادم: میشه بگید چی
شده؟
_دکتر:تو آزمایشات خانم شاهرخ دو نکته هست که مارو نگران کرده...
_آرمان:چی؟
_دکتر: یکی اینکه پلاکت خون خانومتون به شدت پایینه....
_آرمان:ینی چی..ینی چشه؟
_باربد:ببخشید اینو میگم اما...مگه پایین بودن پلاکت خون عامل سرطان نیست؟
_دکترک بله کاملا درسته....این خانم مشکوک به سرطان هستن...
آرمان دستشو به دیوار گرفت و بهش تکیه داد....حالش بد بود...حس میکردم داره
به سختی نفس میکشه...
_دکتر: اگر حالتون خوب نیست ادامه ندیم؟
آرمان بریده بریده گفت: نـ...نه...خوبم....
_دکتر: البته هنوز مطمئن نیستیم...امکانش هست که به سرطان مبتلا نباشن...
_باربد: چه جوری اونوقت...
_دکتر: اونجور که من علایم این خانوم رو بررسی کردم ایشون وقتی به
بیمارستان منتقل شدن علایمی مثل لرز...دمای پایین بدن...افت شدید فشار خون...سطح
هشیاری پایین.... هزیان گویی و افزایش ضربان قلب و تنفس بودن...این علائم با توجه
به کمبود پلاکت خونشون میتونه عامل ی بیماری دیگه باشه..
_باربد: چه بیماری؟
_دکتر:عفونت خون....الان نمیتونم نظر قطعی بدم...برای اینکه مطمئن بشم ی
سری آزمایشات دیگه براشون نوشتم...اونها که انجام بشه و نتیجه رو ببینم میتونم بگم
romangram.com | @romangraam