#عشق_در_ابهام
#عشق_در_ابهام_پارت_258


_مهسا: دعواشون نشده باشه...

_اشکان: نه بابا چه ربطی داره....

_هیوا:پری از ی هفته پیش واسه مهمونی امشب ذوق داشت براچی نیاومد پس....

_هستی: منم نگران شدم چندبار بهشون زنگ زدم ولی گوشیاشون خاموش بود....

باربد بی مقدمه گفت: بچه ها من باید برم ی جایی....

_هستی: واا کجا این وقت شب؟

_باربد: هستی جان اگه میشه امشب برو خونه بابا فرهاد اینا من شاید نیام...

_هستی: ینی چی باربد؟چی شده؟ حرف بزن ببینم....

_باربد: سیاوش براتون توضیح میده قضیه چیه...

_مهسا: واااا چی میگی باربد....

_سیاوش: باربد من نمیتونم.... نکن اینکارو...اصلا

_باربد: میتونی...من رفتم....

_سیاوش: باربد...

برگشتم سمت سیاوش و گفتم: داداش....اونجا تنهان....باید برم....حلش کن

لطفا....

دیگه منتظر نموند و به سمت در ورودی رفت....

( باربد )

وارد بیمارستان شدم و مستقیم به سمت طبقه ی بالا رفتم.....به محض اینکه

آرمان رو توی راهرو دیدم سرعت قدمامو بیشتر کردم....

رفتم کنارش و گفتم:سلام...چه خبر؟! چی شد؟

با تعجب نگام کرد و گفت:اینجا چیکار میکنی؟

_مهمونی تموم شد اومدم دیگه....

به ساعتش نگاه کرد و گفت: به این زودی؟

سرمو تکون دادم و گفتم: دکتر چی گفت؟

_هیچی....جواب آزمایشاش تازه اومده...دکتر و مامانش داخلن...

_ینی هیچی نگفتن؟ اینکه برای چی اینجوری شده و اینا...

_نه.....

هردو سکوت کردیم....سکوتو شکستم و گفتم: بپرس..

_چی؟

_چیزی که میخوای بدونی رو بپرس تردید نکن...

_به...به بچها گفتی؟

romangram.com | @romangraam