#عشق_در_ابهام
#عشق_در_ابهام_پارت_252
خیلی عشقه...ینی عروسه خودمه ها مدیونی شوهرش بدی...
_سیاوش: جمع کن خودتو بینم عروس داییشه....
_هستی: میبینی طوروخدا از صبح که اومدن همینجوری دارن رو مخ من رژه
میرن....
_سیاوش: آقا رژه چیه...اصن بحثی نیست که این اشکان چرتو پرت میگه...این
جیگر عروس داییشه اعتراض هم وارد نیست....
_مهسا: اااا نه بابا این بچه کنار دانیال حروم میشه...
_هیوا: واااا مگه بچه ام چشه؟
_مهسا: هیچی بابا چیزیش که نیست... فقط ی ذره اخلاق نداره...عنقه...ی
ساعت براش ادا اصول در اوردیم ی لبخند نزده تازه چپ چپ نگامون میکنه...
_باربد: آقایون...خانما...اجازه میدین من بیام داخل یا تا آخر مهمونی باید اینجا
بمونم به مذاکرات شما گوش بدم ؟
_هستی: راس میگه دیگه برید کنار باباش بیاد تو بعد بزنید تو سرو کله هم....
بچه با خنده داخل رفتن...منم دخترمو از هستی گرفتم و بعد از اینکه دستای
کوچولوشو بوسیدم همراه هم وارد خونه شدیم.....
به صسمت نازی جون و بابا فرهاد رفتم و بعد از سلام و احوال پرسی هستی بچه
رو به مهسا سپرد وکت منو گرفت...
بیشتر از اون معطل نکردم و با ی ببخشید پذیرایی رو ترک کردم و به سمت
آشپزخونه رفتم....چند دقیقه بعد هستی هم وارد آشپزخونه شد و درحالی که بشقاب غذامو
روی میز میذاشت گفت:بیا سریع ناهارتو بخور کارت دارم...
_قضیه چیه؟ خانم چیکارمون داره؟
_همون بسته که تو اتاق خوابه...شدیدا فوضولیم گل کرده دیگه طاقت
ندارم....کم مونده بود بازش کنم...
با کف دست ضربه ای به پیشونیم زدم و گفتم: وایـــــــــــــــــی.....
بعدم قبل از اینکه هستی فرصت کنه سوالای بی سرو ته بپرسه دستشو گرفتم و
به سمت پله ها بردم...
_چی شد...چیکار میکنی...
_بیا بریم بالا کار دارم...
همونجور که همراه خودم میکشیدمش گفت: باربد بچه داره گریه میکنه...
_ول کن مهسا آرومش میکنه....
_واقعا مرسی مهر و عاطفه پدری...
romangram.com | @romangraam