#عشق_در_ابهام
#عشق_در_ابهام_پارت_250
روشن کردن شماره ی مادرشو گرفتم....
_الو آرمان جان...
_سلام مامان...
_سلام پسرم....صدات برای چی گرفته...
_چیزی نیست...مامانجون ی مشکلی پیش اومده برای پری که...
_چی شده...
_منم دقیق نمیدونم...اگه میشه بیایید بیمارستان نزدیک خونمون.....
_خاک بر سرم.....آرمان چه بلایی سر بچه ام اومده؟
_به منم هنوز چیزی نگفتن اما چیزی نیس نگران نباشین...
_خب ما الان خودمونو میرسونیم...
_باشه...فعلا...
باربد اومد سمتم و گفت: چی شد؟
_الان میان...تو برو...
_آرمان...هرچی شد به من خبر میدی منم به محض اینکه مهمونی تموم بشه
میام پیشت...
_باشه داداش منو ول کن...فقط به این فک کن مهمونی دخترت خوب بشه...
_شرمنده اتم.....رسم برادری این نیست....
دستی سرشونه اش زدم و گفتم: شما برادری رو خیلی وقته در حق ما تموم
کردی....
سرشو تکون داد و بعد از چند لحظه گفت: پس فعلا...
_برو خدا به همرات.....
( باربد )
نشستم تو ماشین و اولین کاری که کردم این بود گوشیمو از تو جیبم در
اوردم...اوه اوه اوه....ده تا تماس بی پاسخ از عیال....ماشالله....
درحالی که ماشینو از تو پارک درمیاوردم و به سمت خونه میرفتم شمارشو
گرفتم....مطمئن بودم تا الان حسابی نگران شده....با دومین بوق جواب داد و بدون اینکه
بزاره من حرف بزنم شروع کرد به رگبارب زدن:باربد کجایی تو اصن معلوم
romangram.com | @romangraam