#عشق_در_ابهام
#عشق_در_ابهام_پارت_248
ی نگاه گذرا به برگه ها کردم و بعدم ی نگاه به پریناز که داشتن روی برانکادر
میزاشتنش....هجوم اشکی که به چشمام اومده بود و من سعی در کنترلش داشتم باعث
احساس سوزش شدیدی تو چشمام شد...
نگاهمو به برگه ها دوختم....چشمام اونقدر تار میدید که اصلا متوجه نوشته ها
نبودم....سریع برگه رو امضا کردم...حضور باربد و کنارم حس کردم...سرمو بالا گرفتم تا
برگه هارو بهش بدم...برگه هارو گرفت ویه پزشک اورزانس داد....اومد سمتم و روی دو
زانو کنارم نشست.... لیوان آب قندی که تو دستش بود رو به سمتم گرفت و گفت:اینو
بخور...آرمان باید سرپا باشی...ی ساعت دیگه که این دختر بهوش بیاد بهت احتیاج داره...
_باربد فکرایی که تو سرمه داره دیونه ام میکنه...
_ای بابا....چیزی نمیشه پسر...پری خیلی قوی تر از این حرفاس.....
_کاش فقط همین بود...
_آرمان چیزی شده؟
سرمو به نشونه ی مثبت تکون دادم و گفتم: باید مفصل باهات حرف بزنم....البته
الان وقتش نیست...
نفس عمیقی کشید و گفت: ایشالله که خیره...فعلا بگیر اینو بخور تا حالت جا
بیاد....
لیوانو از دستش گرفتم و کمی محتویاتشو مزه مزه کردم....حس شیرینی قند حالمو
بهتر کرد....یکم دیگه از لیوان خوردم و همزمان با باربد از جام بلند شدم....پرینازو از اتاق
بیرون بردن و پزشکه به سمت ما اومد: میریم نزدیک ترین بیمارستان...
_آرمان: لطفا ی بیمارستان خصوصی برید...
باربد پرید وسط حرفم و گفت: خیلی ممنون بفرمایید...ما با ماشین دنبالتون
میاییم....
نفس عمیقی کشیدم و خواستم دنبال دکتره از اتاق خارج بشم اما پاهام توان
حرکت نداشت...باربد که انگار حالمو فهمیده بود گفت: میتونی بیای؟ میخوای کمکت
کنم...
_نه...تو برو ماشینو روشن کن من میام...
_باشه...
باربد از اتاق خارج شد...با هر بدبختی بود خودمو به پذیرایی رسوندم و بعد از
برداشتن گوشی و کیفم رفتم سمت ماشین.....
romangram.com | @romangraam