#عشق_در_ابهام
#عشق_در_ابهام_پارت_236


کامل برگشت به طرفم و گفت: باربد باور کن هرچی میگم به صلاح هر سه

تامونه....مامانت بعد سه سال هنوز منو عروس خودش نمیدونه....اگه بخواد درمورد بچه

هم همینجور باشه خدا میدونه دیگه چی میشه....هر دفعه باید تن لرزه داشته

باشیم....گفتیم با به دنیا اومدن ی بچه حل میشه و به زندگیمون امیدوار میشه اما

نشد...بچه دار نشدیم و حالا باید بهش بقبولونیم با این وضعیت کنار بیاد....

_باشه هستی جان نگران نباش...باهاش حرف میزنم.....نمیزارم چیزی امروزمونو

خراب کنه....

لبخند زد و چشم دوخت به دخترمون....منم برای چندثانیه نگاهمو از خیابون خلوت

گرفتم و به دخترم نگاه کردم و همزمان گفتم: به نتیجه رسیدی که اسمش چی باشه؟!

_فک کنم همونی که تو دوست داشتی بهترینه....

_خیلی هم عالی....

ماشینو آروم روی پل پارک کردم و نگاشون کردم....دخترم داشت میخندید...هستی

لبخندش عمیق تر شد و با شوق گفت: فک کنم داره خواب میبینه.....

خندیدم و گفتم: آره فک کنم....بچه ام خوش اخلاقه....

_بک کنم برعکسه پسر داییشه...

هردو باهم خندیدیم....هستی گفت:خب ما دیگه بریم....

_برید به سلامت...میخوایید بیام کمک؟!

_نه کاری نداریم که....کارارو مریم انجام میده....

_باشه فقط هستی جان..

_جانم...

_ی پلاستیک سفید تو اتاق خواب رو عسلیه....بهش دست نزن تا خودم بیام....

_باشه....فعلا...

_مراقب خودتون باشید....

وقتی از ورودشون به مجتمع مطمئن شدم دنده عقب گرفتم و اینبار به مقصد خونه

ی پدریم پامو محکم تر روی پدال گاز فشار دادم....





کلافه خودمو روی مبل پرت کردم و گفتم:مادر من آخه ینی چی این چه رفتاریه

شما داری؟!

_مامان: مگه چیکار کردم....آقاجون نمیخوام بیام اونجا جای من نیس...نه زن اون

خونه عروسمه نه بچه اش نوه ام...

romangram.com | @romangraam