#عشق_در_ابهام
#عشق_در_ابهام_پارت_233
مرز وضع حمل رفته نمیتونه بگه مشکل داشتی....وگرنه که خون به جیگر بچه میکرد
نمیزاشت ی روز خوشی کنه.....
_نه بابا خاله ام یواش یواش کنار میاد....
_بخدا هیوا از فرداس که نیششو تو تن بچه ام فرو کنه....
_خاله ام بالاخره با هستی کنار میاد...بعدم شما که باربدو میشناسید...میدونید چقدر
هستی رو دوست داره و پشتشه....مطمئن باشید نمیزاره خاله با حرفاش اذیتش کنه...
_چی بگم والا...فقط خدا کمکشون کنه......
_حالا امشب خاله ام دعوته؟!
_مگه میشه نباشه...حتما میاد دیگه....دعوته...
_اوه اوه...پس واقعا دیگه خدا با خیر بگذرونه....
( باربد )
از پرورشگاه بیرون اومدیم ....مسئول پرورشگاه بچه رو داد بغل هستی و رو به من
گفت:فردا برای کارای شناسنامه اش تشریف بیارید...
_بله حتما...خیلی لطف کردید...
_خواهش میکنم...فعلا خدانگهدار....
صدای نق نق بچه باعث شد نگاهمو از متسدی پرورشگاه که درحال رفتن بود
بگیرم و به سمت کریه ای که دست هستی بود خیره بشم....نگاهمو کمی بالاتر
کشیدم....چه لبخند قشنگی رو لبای همسرم بود....چه آرامشی تو چهره اش بود....با
عشق سعی داشت دخترمونو آروم کنه....خیلی وقت بود این حال خوبشو ندیده بودم و
چقدر خوب بود تونسته بودم این خوشی رو بهش برگردونم....ماه ها بود که هستی انتظار
این لحظه رو میکشید...تو تموم مدتی که برای کارای حضانت بچه دنبال آزمایش و
چکاب سلامت عقلی و کارای اداری بودیم تموم امیدش به این لحظه بود....
با لبخندی که از ته دام بود به سمتش رفتم و دستمو روی کمرش گذاشتم و
درحالی که آروم هولش میدادم و به سمت ماشین هدایتش میکردم گفتم: بیا بریم تو
ماشین خانم کلی کار داریم....خیلی وقت داری وایسی اینجوری خوشگل خوشگل نگاش
کنی....
نگاه خیره اش رو از صورت کوچیک و سفید بچه گرفت و همراهم به سمت
ماشین اومد.....
سوار ماشین که شدیم بلافاصله کیفشو روی صندلی عقب پرت کرد و بچه رو از
romangram.com | @romangraam