#عشق_در_ابهام
#عشق_در_ابهام_پارت_210


_باربد: دارید زیاده روی میکنید آقای تهرانی....

_بابا: حرف غلطی میزنم داماد عزیزم؟!

باربد ساکت شد و با غیظ خیره شد به بابا....

کلافه گفتم: شما اعصابتون خورده همه چیزو ریختین تو مخلوط کنه دارید هم

میزنید....همه چیزو قاطی کردین...الان فامیل شوهر من چه ربطی به این بحث

داره....من با کسی مشکلی ندارم...

بابا با عصبانیت برگشت سمتم و گفت: از بس حقیری....

_سیاوش: بابا... .

_بابا: بچه های من دوتا آدمن ابلهن که نمیدونن غرورشونو کجا و چه جوری به

کار ببرن...واسه پدر و مادرشون غرورو دارن اما برای بقیه میشن بره.....من نمیخوام به

کسی توهین کنم....باربد برا من عزیره...خانوادشم به تبع اون...فقط خواستم شما دوتا

چشماتونو باز کنید....

_باربد: میرم بالا پیش هیوا....

همه سکوت کردیم....تنها صدایی که شنیده میشد صدای قدمای باربد بود.....

دایی رضا از جاش بلند شد و گفت: من تا جایی که بتونم خودم اشتباهمو جبران

میکنم که کسی نباشه که به دخترم سرکوفت بزنه.....

بعدم رو به سیاوش گفت: میدونم اونقدر مرد هستی که گناه منو به پای دخترم

ننویسی....اون زنته....

سیاوش با اطمینان چشماشو بازو بسته کرد.....

_بابا: بگو ببینم کی چقدر طلب داره.....

_ سیاوش: الان ی طلبکار عمده دارم که طلبش خیلی زیاده.....بقیه چیز خاصی

نیستن حل میشه....

_بابافرهاد: صبر کن ببینم...الان تو چه جوری آزاد شدی؟

_سیاوش: باربد سند و سهام کارخونه رو گذاشت...

_ بابا: برای چی کارخونه....خوب میگفتید سند نمایشگاهو بیارم....

_سیاوش: وکیل باربد گفت هیچکدوم از سندای دیگه به درد نمیخوره بدهی زیاد

بود ارزش گذاری که از طرف دادگاه میاومد ایراد میگرفت برای همین اصلا اونارو

پیشنهاد ندادن چون خیلی طول میکشید حداقل تا فردا....الانم آزادیم مشروطه....نباید از

شهر خارج بشم...

_بابا: خیلیو خب ادامه بده....

_ سیاوش:هرجوری هست باید شرکتو نگهدارم.....بهترین کار اینه که تا جایی که

romangram.com | @romangraam