#عشق_در_ابهام
#عشق_در_ابهام_پارت_201
صبح با صدای إف إف چشمامو باز کردم....نفهمیدم چه جوری خودمو به پذیرایی
رسوندم و جواب دادم که مبادا ساوش از خواب بپره...
_بله؟!
_سلام خانم....منزل آقای تهرانی؟!
_بله بفرمایید؟
_خودشون تشریف دارن؟
_بله هستن اما خوابن...اگه کاری هست بگید درخدمتم....من همسرشون هستم
_خانم من از آگاهی مزاحمتون میشم میشه بگید بیان دم در..
تازه هشیار شدم و با چشمای گشاد خیره شدم به مانیتور...ی مرد تقریبا 38 ساله با
لباس فرم نیروی انتظامی....
_خانم؟
_بله بله...الان صداشون میکنم...
إف إف رو سرجاش گذاشتم و به سرعت نور رفتم سمت اتاق...لامپ اتاق رو
روشن کردم و صداش زدم: سیاوش....سیا عزیز پاشو ی لحظه...همونجور که چشماش
بسته بود گفت: هیوا گفتم که امروز نمیرم شرکت....
_سیاوش پاشو...
_اه هیوا گیر نده خوابم میاد....
_سیاوش پاشو پلیس اومده دم در...
همون لحظه ی ضرب نشست سرجاش و گفت: چی؟!
_پلیس...پایینه گفت بری پایین....
پتو رو کنار زد و از جاش بلند شد و با همون تی شرت و شلواری که تنش بود به
سمت در رفت...
_کجا میری؟
_برم پایین ببینم چه خبره...
_وایسا منم بیام
_لازم نکرده...
برگشت و از اتاق رفت بیرون....هنوز چند قدم بیشتر فاصله نگرفته بود دوباره
برگشت سمتم و گفت: هیوا....پشت إف إف واینمیستی....باشه؟
_باشه...مواظب باش...
سرشو تکون داد و از در رفت بیرون.....
romangram.com | @romangraam