#عشق_در_ابهام
#عشق_در_ابهام_پارت_186
به دستای گره شدم روی میز اشاره کرد و گفت: دستت چی شده؟!
_یکم شیطونی کردم...
_ااا چه آتیشی سوزوندی گراز؟
_بیشعوری باربد رو توام اثر کرد....
خنده ی کوتاهی کرد و گفت: خدایی خوب لقبی برات گذاشته...
_تو دیگه ته نمک نشناسی...واسه هرکی گراز بودم واسه تو بره بودم نففله....
_بله بله حق با شماست...حالا ی به به کن عمو ببینه بزرگ شدی..
_پرهام پاشو برو تا میزو تو سرت خورد نکردم...
اوه اوه رگ بروسلی بازیش باد کرد....باشه بابا قاطی نکن من ساکت...اصن هیچی
نمیگم....
با لبخن سری تکون دادم و چیزی نگفتم....پرهام برگشت و به پشت سرش نگاه
کرد...تو همون حالت گفت: فک کنم سامان اومد.....
بعدم از جاش بلند شد و گفت: برم بهش بگم اینجایی...
سرمو تکون دادم و چیزی نگفتم.... گردن کشیدم ببینن چه خبره...پرهام رفت کنار
سامان و درحالی که به سمت میز من اشاره میکرد چیزی به سامان گفت...سامان سرشو
تکون داد و خواست به سمت میز بیاد اما وقتی دید پرهام داره دنبالش میاد برگشت چیزی
بهش گفت و اشاره کرد که بره بعد خودش به سمت میز اومد....
_ سلام پری خانم....
_ سلام....چرا پرهامو فرستادی بره...
_ گقتم نباشه بهتره...فک کردم دوست نداشته باشی کسی چیزی بدونه....
_ممنون...
_خواهش میکن....
پلاستیک مشکی رنگی که توی دستش بود رو روی میز گذاشت و باند تروال
صدی رو بیرون اورد....و به سمتم گرفت....
یکم به دستش نگاه کردم و گفتم: واای سامی اخه اینهمه.....من نصف این پولم
زیادمه....
_عیب نداره پیشت باشه....زیادی تو کیفت باشه مشکلی نیست اما کم بیاد مصیبت
میشه...
لبخند زدم و بعد از تشکر درحالی که باند پولو توی کیفم میزاشتم گفتم: ببخشیدا
romangram.com | @romangraam