#عشق_در_ابهام
#عشق_در_ابهام_پارت_166


نیست...بگو آرمان بیاد دنبالم...

_نمیشه....

_سعید مگه من....

_خفه شو....

ساکت شدم و درحالی که به خودم میلرزیدم چشمامو بستیم....

سعید کنارم روی زانو نشیت و گفت: حالت خوب نیست؟!

_اصلا...

_فک میکنم دیگه وقتش باشه..

از جاش بلند شد و به سمت میز آرایش رفت و از تو کشو ی ظرف شیشه ای که

انتهاش گرد بود و به ی لوله ی باریک و بلند ختم میشد با ی بسته ی خیلی کوچیک به

اندازه ی بند انگشت بیرون اورد و به سمتم اومد....





وسیله هارو درست مقابلم روی زمین گذاشت....آروم و با احتیاط گره ی اون بسته

رو باز کرد و محتویاتش که ی پودر سفید بود رو روی ی کیسه ریخت...

_خب...چه جوری دلت میخواد مصرف کنی؟! مث اونسری میخوری یا میکشی یا

بو میکنی؟!

_این چیه؟!

_شیشه....

_شـیشـــــــــه؟!!!

_اوووووه...چه خبرته بابا...شـیشـــــــــه نه شیشه...

_ چی میگی سعید....من اهل این کوفت و زهرمارا نیسم....

_د آخه اگه از این ارضه ها داشتی که دلم نمیسوخت....بابا جان مگه نمیگی حالت

بده؟!

_آره

_ خب...

_ ی ذره بزنی ردیفی....بابا خوبه حالا بار اولتم نیست...

_منظورت چیه؟!

_شنیدی میگن گربه محض رضای خدا موشم نمیگیره؟!اینم مثل همونه....من

الکی واسه شما غذا نیاوردم که....

_ خب نذری بوده قبول باشه میخواسی برا ما نیاری اگه دلت نمیخواست....

romangram.com | @romangraam