#عشق_در_ابهام
#عشق_در_ابهام_پارت_160
شما میموندید اینجا تیکه تیکه اتون میکردم....
_هستی: بله ما رفیق نیمه راه نیستیم سرکار خانم....
به سمت هستی رفتم و محکم بغلش کردم!
باربد_آیایایای!بسه خانوم ما تازه از بیمارستان اومده...کشتیش...
با یه لبخند پت و پهن به باربد نگاه کردمو بعدش خندیدم....
بعد از اینکه ی خداحافظی سرسری از بچه ها کردم از ویلا بیرون اومدم و به
سمت ماشین رفتم....
رسیدیم به خونه ی مامان اینا...با دلهره کلیدو تو قفل انداختم و در و باز کردم...بدو
بدو به سمت اشپزخونه رفتم و با دیدن حجم عظیمی از اب که از لوله ی کنار ماشین
ظرفشویی بیرون میزد لبم و به دندون گرفتم.....
کیفمو همونجا روی زمین انداختم و درحالی که دست به کمر خیره بودم به کف
آشپزخونه خونه رو به آرمان که تازه وارد خونه شده بود گفتم: آرمان...چیکارش
کنیم....دیر بجنبیم اب خونه رو ور داشته ها....
ارمان درحالی که به خاطر خرابی اسانسور از پله ها بالا اومده بودو نفس نفس میزد
کنارم ایستاد و اونم مثل من خیره شد به آشپزخونه و گفت: من یه لوله کش اشنا
دارم...میرم دنبالش و زود میام...
_پری:باشه عزیزم فقط طوروخدا زودتر....منم تا تو بیای آشپزخونه رو یکم خلوت
میکنم... مراقب خودت باش
_آرمان:چشم خانومی...من رفتم
_پری:به سلامت
به لوله ها و حجم عظیم اب که از درو دیوار بیرون میزد نگاه کردم.....یکم جلوتر
رفتم تا دقیق تر نگاه کنم.....از ی تکیه ی دیوار درست مثل آبشار نیاگارا داشت آب
میاومد پایین....دستمو روی سرم گزاشتم و به این فکر میکردم که چجوری تا اومدن
آرمان جلوی این سونامی و بگیرم تا غرق نشدیم.....
صدای قارو قور شکمم سکوت خونه رو میشکست...
دستم وگزاشتم روشو گفتم: شکم جان میدونم گرسنه ای ولی تا اومدن ارمان باید
صبر کنی....چون چاره این نیست...الکی هم سروصدا نکن چون کسی نیس به دادت
برسه مگر اینکه معجزه شه!
با شنیدن صدای در ادامه ی صحبتم با شکم جان رو به ی وقت دیگه موکول
romangram.com | @romangraam