#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_85
با حرص گفتم:
-نمی خوام!
-خود دانی،در هر صورت حاضر بودم این لطف رو در حقت بکنم.
با نگاهی به ارتفاع از اون سرتقی دست کشیدم،جهنم!
-باشه بیا وصلش کن.
لبخند پیروزمندانه ای زد که حرصم دراومد.بالای چهارپایه رفت و خیلی راحت لامپ رو وصل کرد.
با خوشحالی سمت کلیدای برق رفتم و روشنش کردم.آخیش دلم آروم گرفت.به اتاق نگاهی کردم، خدا رو شکر شلخته نبود اما گرد و خاک رو در و دیوار بود هنوز.استخونام دیگه جیغ می کشیدن.خیلی دوست داشتم یه دوش دیگه بگیرم اما خسته بودم ترجیه می دادم بخوابم و بیدار شدم برم حموم.وسایل رو سریع گذاشتم تو راهرو دستشویی و حموم و اومدم بیرون.پرهام دست به سینه به میزش تکیه داده بود و منتظر نگاهم میکرد.
-چیه؟
-منتظرم تشکر کنی.
-بابت چی؟
با چشم به لامپ اشاره کرد و پوزخندی زد.چشمامو تو حدقه گردوندم و به سمت تخت رفتم.زیر پتو مچاله شدم.هم سرد بود هم گرم.
-نشنیدم تشکر کنی.
romangram.com | @romangram_com