#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_79


-خانوم شما فرق دارین،زن اربابید،محرمشونید!

پوزخندی زدم.خبر نداری! من چیزای زیادی برای کنجکاوی و سرک کشیدن دارم.من اگه محرم بودم...

سرمو به دوطرف تکون دادم و چمدونم رو برداشتم و سرمو انداختم پایین.درو باز کردم و محکم بستم.دوتا نفس عمیق کشیدم.طفلی در هر چی عصبانیت داریم سرش خالی می کنیم.سرمو بلند کردم.با دیدن اتاق دهنم نیم متر باز موند.کم کم لبخند رو لبم نشست.لبخندم به قهقهه تبدیل شد.

-وای خدا !

از خنده اشکم در اومده بود.به زحمت جلو خندم رو گرفتم و نگاه دیگه ای به کل اتاق انداختم.

انقدر شلخته بود که شتر با بارش گم می شد!همه وسایل اتقاق اینور و اونور ریخته بود.رو تخت شلخته تر از هرجایی بود.با ته خنده ای که داشتم سمت کمد دیواری که گوشه اتاق بود رفتم،درش رو باز کردم،یه طرفش یه عالمه لباس مردونه بود و پایینش چندین دست کفش.چهارتا کشو هم پایینش بود.

طرف دیگه هم چهار تا لباس کاور شده بود که با دستم به سمت خودم گرفتمش ؛لباس زنونه بود!پس باید لباسامو اینجا بذارم.خم شدم سمت چمدون که نگاهم به لباس خیسم افتاد.بیخیال مرتب کردن لباسا شدم و یه دست لباس راحتی و حوله برداشتم.دوتا در تو اتاق بود یکیش که در ورودی بود پس به احتمال زیاد اونیکی حمام و دستشویی بود.

به سمتش حرکت کردم.در رو که باز می کردی درست روبروت دوتا در دیگه بود؛در سمت راستی رو انتخاب کردم،حموم بود! لبخندی از انتخاب درستم زدم.

بی معطلی پریدم تو حموم.شیر آب گرم رو باز کردم،نه دلم آب سرد می خواد،آب گرم رو بستم،نه یه سرما که افتادم به تبش نمی ارزه.آب گرم رو دوباره باز کردم.بلاخره که من سرما خوردم ،جهنم و ضرر، آب گرم و بستم و آب سرد رو باز کردم.بدون هیچ فکری رفتم زیر آب سرد.خیلی یخ بود!

با بند اومدن نفسم پریدم و بیرون خنده های سرخوشانه.یاد بابا افتادم یاد مامان ،یاد حسام،یاد عمارتمون.دستمو به دیوار تکیه دارم.تو گلوم بغض بود.بشکن لعنتی!بشکن بذار راحت شم!این سربسته موندنت داره داغونم می کنه.هیچ اشکی نیومد، هیچی...

بعد از خشک کردن خودم تیشرت و شلواری که برداشته بودم رو پوشیدم و از حموم زدم بیرون.حوله تو دستام بود و موهامو خشک می کردم.با حس بوی سیگار چهرمو درهم کشیدم و سرمو بلند کردم.پرهام کنار پنجره ایستاده بود، به بیرون نگاه می کرد و سیگار می کشید.

با تعجب نگاش کردم.این کی سیگاری شد؟نیست تو همیشه دیدیش و هیچوقت سیگار نکشید الان تعجب کردی.شونه ای با بیخیالی بالا انداختم.اصن به من چه؟ولی تو اون هوا نمی تونستم نفس بکشم.

romangram.com | @romangram_com