#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_390
آهسته زمزمه کرد:
-از زندگیم کدومش اختیاریه؟
اخم رو پیشونیم پررنگتر شد.دوست نداشتم به روش بیارم که صداشو شنیدم.عصبی به بیرون چشم دوختم.ازدواجش با من اجباری بود،تقاص کارای پدرشو پس دادن اجباری بود،با من بودنش اجباری بود،بچش حاصل از اجباره،همه چیش اجبار بود!اجباری که من باعثش بودم.دستمو رو چشمام گذاشتم.من خود خواهم،خیلی خود خواه!
بلاخره بعداز ساعتها به عمارت رسیدیم.تو راه به زور دو سیخ کباب به خورد نیاز دادمولی فکر حرفش آرامشمو تو این چند ساعت گرفته بود.تموم طول راه داشتم به اجباری فکر می کردم که ازش حرف می زد، اجباری که کل دنیاشو بهم ریخت و مقصر اصلیش بودم!به تنها نتیجه ای که رسیدم این بود که باید جبران می کردم.باید تمام این ساعتهایی که عذاب کشیده رو جبران می کردم!اما نمی دونستم چجوری؟نمیدونستم کی؟
با ایست ماشین سه تایی پیاده شدیم.نیاز آروم و ساکت بود.دلم سکوتشو نمی خواست.آروم بهش نزدیک شدم و در گوشش گفتم:
-ما شرط گذاشتیم!
بهم نگاه کرد و کلافه گفت:
-باشه دیگه چند بار میگی؟
با گفتن این حرف سریع دستمو گرفت.اخمی رو پیشونیم نشست .من منت هیچکیو نمی کشم که دوستم داشته باشه! با شدت دستمو از دستش کشیدم.با اخم گفتم:
-اینجوری به درد خودت میخوره!
-عمه بیخیالم شو اعصاب ندارم!
-من خودم الان بی اعصابم.شانس آوردی برادرزادمی وگرنه الان کشته بودمت!
romangram.com | @romangram_com