#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_279
-بابات مُرد!
شوکه بهش نگاه می کردم.راحتی کلامش،پوزخند رو لبش،می شد باور نکرد؟بابای من؟همین دوشب پیش عارف رفت.حالا بابای من؟چرا؟دروغ میگن!آره می خوان ناراحتیتو ببینن.عصبی بلند شدم و گفتم:
-این چه مسخره بازیه؟هه هه شما گفتین و منم باور کردم؟من انقدر خرم؟بابام که دوشب پیش خوب بود چطوری مُرد؟با این دروغ می خواین چیو به دست بیارین؟
پرهام عصبی بلند شد و گفت:
-دروغ نیست نیاز!
کلافه سرمو تکون دادم و گفتم:
-دروغه!مطمئنم دروغه!همه چی دروغه!شما لعنتیا دروغگویید!
سیلی محکم پرهام باعث شد ساکت شم،خفه شم،بفهمم!با بهت به صورتش نگاه می کردم.این چهره شوخی نمی کرد.با عصبانیت گفت:
-من دروغ نمیگم!
قلبم آروم می زد هیچی نمی شنیدم.قلبم رو به ایستادن بود.
*****
کنار مزار بابا نشستم و به پدری نگاه می کنم که زیر خروارها خاکه.سکته قلبی.برای پدری که هیچ مشکل قلبی نداشت.دست رو خاک خیس مزارش می کشم.آسمون بی وقفه می باره.به حال من؟آره پس به حال کی؟هیچکس نیست!دور مزار خلوته.مامان رو بردن به بیمارستانی که از مرگ دکترش فقط سه روز می گذرهو من سر مزار پدری نشستم که از مرگش یک روز هم نمی گذره.
romangram.com | @romangram_com